را كه از طائفه تيم وعدى بودند سزاوار اطاعت نميدانستند و ابو سفيان بدان تصريح كرد .
و على عليه السّلام همه چيز را دانسته تحمل كرد چون ميدانست آنها اصل اسلام را نميتوانند براندازند و اينكه عمر گفت هر كس مانند اين كند بكشيد صحيح است براى آنكه بعد از اين كس مانند امير المؤمنين يافت نخواهد شد . كه براى مصلحت ديگرى از سلطنت خود صرف نظر كند چنان كه فرمود اما حقى فقد تركته مخافة ان يرتد الناس .
و شكّ عند موته في استحقاقه للإمامة .
ابو بكر هنگام مرگ شك داشت كه آيا سزاوار امامت هست يا نيست چون گفت :
اى كاش از رسول خدا ميپرسيدم كه آيا انصار در امامت حق دارند يا ندارند :
و نيز گفت در سقيفه بنى ساعده كاش دست بر دست يكى از دو نفر مرد ديگر ميزدم و به آنها بيعت ميكردم آنها امير بودند و من وزير .
اين گونه ترديد در مذهب اماميه منافى خلافت و امامت است چون شرط عصمت و افضليت ميكنند و همين ما را كافى است .
و در كتاب مروج الذهب تفصيل آنچه ابو بكر هنگام مرگ آرزو كرد يا پشيمانى نمود ذكر كرده از جمله گفت كاش فجاءة را نميسوزاندم و اى كاش خانه فاطمه سلام اللّه عليها را تفتيش نميكردم .
و خالف الرّسول صلّى اللّه عليه و آله في الاستخلاف عندهم و في تولية من عزله .
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله چون از دنيا رفت بمذهب اهل سنت جانشين معين نكرد اما ابو بكر معين كرد پس مخالفت پيغمبر كرد .
آنگاه عمر را ولايت داد با آنكه هرگز پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را مأمور هيچ كار نكرد .
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 528
مساهمون: العلامة الحلي
ص٥٢٨