و الرّؤية
مسأله بيستم در اينكه خداى تعالى ديده نميشود .
مذهب ما اين است كه خداى تعالى را نتوان به چشم سر ديد چون جسم نيست و رنگ ندارد و گروهى گويند كه جسم است و ديده مىشود و اشاعره با آنكه خداى تعالى را مجرد ميدانند بازگويند او را ميتوان ديد . و اين قوم به چند دليل نقلى و عقلى تمسك جستند :
و سؤال موسى لقومه .
اشاعره گفتند خداى را ميتوان ديد چون حضرت موسى عليه السّلام از خداى خواست خود را بقوم بنمايد و اگر ممكن نبود موسى عليه السّلام از خدا نميخواست و جواب آن است كه صريح لن ترانى كه قول خدا است يعنى هرگز مرا نبينى ، بقياس و اعتبار استنباطى از كلام جهال بنى اسرائيل نبايد ترك كرد و خواجه فرمود سؤال موسى براى خاطر قومش بود نه از جانب خود
و النّظر لا يدلّ على الرّؤية مع قبول التّأويل
اشاعره استدلال كردند به آيه قرآن درباره اهل بهشت
« وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ »
يعنى روىهائى در آن روز شاداب و خرم باشند و سوى پروردگار نگرند .
گفتند خداى در جهتى قرار ندارد كه الى ربها ( يعنى سوى پروردگار ) را حمل بر آن كنيم اما نتيجه و اثر نظر كردن بسوى چيزى ديدن است و اين نتيجه حاصل است .
مخالفان اشاعره جواب دادند كه به هرحال بايد الى ربها را تأويل كرد و از معنى ظاهر بيرون بردهم بقول اشعريان و هم بقول ما پس چرا نظر را تأويل نكنيم و از آن معرفت تام و كامل نفهميم مانند عين اليقين و نظر هميشه موجب ديدن نيست چنان كه گفتند « نظرت الى الهلال فلم اره » ديده سوى هلال كردم و نديدم و بعضى تأويل كردند الى ربها ناظره را بمعنى منتظر بودن نعمت خداى تعالى چون الى بمعنى نعمت هم آمده است .