استنباط كرد چنان كه ما در فارسى گوئيم چند رأس اسب و چند نفر شتر و بالعكس نگوئيم و در كتاب سامى فى الاسامى و اصلاح المنطق و فقه اللغه امثال آن بسيار است چرا بايد نار را مؤنث دانست و ماء را مذكر و قمر مؤنث شمس مذكر و در بعضى زبانهاى ديگر به عكس ماه مؤنث است و خورشيد مذكر و چرا در عربى بايد گفت سألت الرجل عن المسألة و در فارسى به عكس سألت المسألة عن الرجل و اگر غير آن كند شنونده داند گوينده ماهر نبوده ، و چرا فاعل در عربى پس از فعل آيد و در فارسى پيش و چرا شاطى الواد الايمن را نميتوان در فارسى « ساحل رود راست » نميتوان ترجمه كرد و بايد گفت ساحل راست رود و امثال اين بسيار است . اگر گوئى در بسيارى روايات نهى است از آنكه خداى را به غير آن صفات كه خويش را وصف كرد وصف كنند گوئيم چنان كه از دقت در آنها معلوم مىشود مراد هر فرد فرد اسماء نيست بلكه صفت كلى است بهر لفظ مثلا خداى تعالى در هيچ جا خود را بجسم و صورت و تخطيط وصف نكرده اما بعلم و قدرت وصف كرده پس اگر معنائى بر خداى تعالى جائز باشد و صفتى از صفات كه خداى تعالى خود را بدان وصف كرده باشد بهر لفظ ادا كنند منع شرعى ندارد .
و المعاني و الأحوال و الصّفات الزّائدة عينا
مسأله نوزدهم - معنى و حال و صفت در اصطلاح متكلمان فرق دارد مثلا علم و قدرت را معنى ميگويند و عالميت و قادريت را صفت و حيوة را معنى و حىّ را صفت و هكذا و حال در اصطلاح بعض آنان صفتى است واسطه ميان موجود و معدوم چنان كه در اول كتاب گذشت و در مذهب ما و بسيارى از معتزليان هيچ چيز زائد بر ذات خدا نيست نه معنى و نه صفت و نه حال و صفات حقيقيه او عين ذات او است چون ذات او حاجت به هيچ معنى زائد ندارد به خودى خود عالم است و به خود قادر نه باضافه معنى قدرت قادر و يا به عروض صورت علمى در ذهن خود عالم شود و هكذا .
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 413
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤١٣