كردند واجب الوجود بايد خود را بداند و امثال آب و آتش و خورشيد و ساير اجسام واجب الوجود نيستند .
بتجربه معلوم است كه اجسام را بتماس و فشار و ارتباط با حواس ظاهر بايد ادراك كرد و جسمى كه هيچ نوع ارتباط با حواس و بدن ما ندارد ادراك آن نميكنيم اما معقولات چنين نيست زيرا كه جسم كلى و مثلث كلى را تعقل ميكنيم و صور و اشكالى در هندسه و ساير علوم در تصور ما مىآيد بىواسطه يكى از حواس ظاهره و اگر يك مثلث مشخص را هزار بار ديده باشيم دفعه هزار و يكم بايد به چشم درآيد تا آن را ببينيم اما كلى نديده را مانند جسم بيست ضلعى كه هر ضلعش مثلث باشد نديده بعقل ادراك ميكنيم ( و مهندسين ميدانند ) چون طول و عرض آن هم كلى است و مفهوم طول و عرض طول عرض ندارد چنان كه مفهوم پنج مركب از آحاد نيست يعنى هيچيك از مقوله كم نيستند بلكه از مقوله كيفند .
بارى مجرد قابل معقول بودن است يعنى قابل آنكه عاقلى آن را درك كند و ادراك عاقل به آن است كه با معقول مصاحب گردد و معقول در آن حلول كند و عاقلى كه مجرد در آن حلول كند بايد خود مجرد باشد پس صحت معقول مجرد موجب صحت عاقل مجرد است و اينها همه بديهى است يا بتجربه معلوم شده است و مدعاى مصنّف كتاب حضرت خواجه عليه الرحمه نيز بدين قدر ثابت مىشود يعنى هر مجردى ممكن است عاقل يا معقول باشد .
و فرمود مجرد صحيح است معقول باشد و نفرمود واجب است زيرا كه خداى تعالى مجرد است اما كسى حقيقت او را در نمىيابد و نيز مجردى كه خود جوهر باشد مانند عقول قابل معقوليت هست و صحيح است معقول باشد اما واجب نيست معقول هر عاقلى باشد چون لازم است كه عاقل با معقول نوعى اتصال داشته باشد يا بوجهى عاقل بر معقول مسلط و محيط باشد .
و بر فرض چيزى قابل معقوليت چيزى باشد قابل معقوليت براى همه چيز نيست زيرا كه همه چيز بر او محيط و مسلط نميتواند باشد و فرمود المستلزمة لامكان
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 345
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٤٥