3 - آنكه علوم نظرى براى او حاصل آمده است چنان كه حاجت بآموختن تازه و تعليم ندارد بلكه در حافظه او ذخيره شده هر وقت خواهد ميتواند حاضر سازد يا خود مقدمه تركيب كند آسان و نتيجه بگيرد مانند كاتب ورزيده كه هر وقت خواهد بنويسد ميتواند و آن را عقل بالفعل گويند .
4 - عقل مستفاد آنكه از خزانه خاطر آورده و در ذهن حاضر كرده است .
و الاعتقاد يقال لأحد قسميه .
مسأله بيست و يكم - اعتقاد بمعنى تصديق است و قسمى است از علم چون علم يا تصور است يا تصديق . تصديق در اينجا شامل يقين و ظن و تقليد نيز مىشود و منحصر بيقين نيست . شارح علامه از ابو الهذيل علاف نقل كرده است كه اعتقاد از جنس علم نيست و ابو على جبائى بر وى در كرده است كه اگر اعتقاد عين علم نباشد يا مثل آن است يا ضد يا مخالف . اگر مثل است فهو المطلوب و اگر ضد آن است با يكديگر اجتماع نميكنند و حال آنكه انسان علم دارد و اعتقاد دارد پس علم و اعتقاد با يكديگر جمع ميشوند و ضد نيستند و اگر مخالف باشد مانند سفيدى و شيرينى بايد بيك ضد منفى نگردند و هر يك ضدى جدا داشته باشد با آنكه جهل و شك هم علم را ميبرد و هم اعتقاد را .
ما گوئيم اين بحث به نظر غير معقول ميرسد زيرا كه توهم مغايرت علم و اعتقاد از انسان عادى و سالم بسيار بعيد است و گويا اين سخن از آنجا برخاست كه گروهى از ترس شمشير يا بيم تفرد اظهار ايمان و خود را در جامعه مسلمانان داخل ميكردند و بالعكس گروهى يقين به خدا و صحت نبوت پيغمبر داشتند و براى مصلحت دنيوى انكار ميكردند چنان كه خدا فرمود
( وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ )
و جبائيان تظاهر بدين را اعتقاد ناميدند و گاه باشد كه گويند واجب است انسان به ظن خود اعتقاد داشته باشد و اگر گوئى چگونه ممكن است ظن انسان بىدليل و برهان مبدل بيقين شود گويند اعتقاد چيزى است غير يقين مثل آنكه اهل عصر ما گويند به خود تلقين كند .
همچنين واجب است مكلف خود را تلقين كند كه مظنون او صحيح است و