و نيز انسان نسبت بعلوم خود قابل است و قابل ممكن نيست فاعل باشد بلكه بايد علت خارج او را از قوه بفعل آورد يعنى بايد غير خود انسان او را عالم گرداند ( در صفحه 132 و 133 گذشت ) و اين فاعل خدا است و استعداد براى ادراك ضروريات از به كار بردن حواس حاصل مىشود و براى علوم كسبى و نظرى از ممارست و تمرن در بديهيات و تركيب و ترتيب آنها و بعبارت ديگر از مقدمات بديهى بنتايج نظرى پىبردن . و از بعضى متكلمين نقل كرده است كه علم نظرى از روى مقدمات بفعل نفس انسانى حاصل مىشود و اين غلط است چونكه نفس پيش از مقدمات چيزى نميدانست و البته فاعل و موجد علم خداست و همچنين استفاده كليات از جزئيات كه بحواس ادراك كرده است فعل حق است نه فعل خود نفس مگر بمجاز .
و في اصطلاح يفارق الإدراك مفارقة الجنس النّوع و باصطلاح آخر مفارقة النّوعين .
مسأله شانزدهم ، فرق ميان علم و ادراك ، در اصطلاح بعض علماء علم و ادراك دو چيز متباينند . علم را بر كلى اطلاق ميكنند مانند علم به انسان و ادراك را بر جزئى مانند ديدن زيد ، نه اين را علم گويند و نه آن را ادراك .
و در اصطلاح بعضى علم خاص كليات است و ادراك اعم از كلى و جزئى و بعبارة ديگر ادراك جنس است و علم نوع و به هرحال حيوان را عالم نگويند چون ادراك او كلى نيست .
و تعلقه على التّمام بالعلّة يستلزم تعلّقه بالمعلول .
مسأله هفدهم . اگر كسى علت را بشناسد اما نداند علت است از آن علم بمعلول حاصل نميكند مثلا علفى را بشناسد و نداند علت رفع تب است يا سم است يا مسهل است علم بمعلول و اثر آن پيدا نميكند .
اگر علت را بشناسد و بداند علت است اما علم كامل بماهيت و لوازم آن ندارد مثل آن
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 324
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٢٤