اتفاق افتد هنوز علم بموت او حاصل نگشته .
دويم شرط كرد مطابق واقع و حقيقت باشد و اگر كسى جزم دارد و احتمال خلاف نميدهد اما حكم او بر خلاف واقع است نيز آن را علم نگويند مثلا نميگوئيم مشرك علم دارد كه خداى تعالى يكى نيست و يهودى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را ميداند بر حق نبود و در قرآن كريم نقل قول دهريه كرده است در انكار پروردگار و عالم آخرت آنگاه فرمود مالهم بذلك من علم ان هم الا يظنون .
اعتقاد دهريه علم نيست بلكه ظن است با آنكه جزم دارند بباطل خويش خداى آن را ظن ناميد كه مطابق واقع نيست .
سيم شرط كرد حكم ثابت باشد چون پاره مردم بسبب كم هوشى و سادگى احتمال خلاف در حكم خود نميدهند و اگر كسى آنان را متنبه سازد مردد ميشوند مثل آنكه كسى پيغامى بنشانه آورده چيزى خواهد و سادهلوح بخاطرش نگذرد كه او دروغ ميگويد و چون او را متنبه سازند كه شايد نشانه از جاى ديگر به دو رسيده ترديد مىكند و تقليد غير معصوم همچنين است و چون كسى را متنبه سازند كه غير معصوم بسيار اشتباه مىكند او در تقليد احتمال خطا خواهد داد . و گاه باشد كه سادهلوحان چيزى كه احتمال خلاف در آن نباشد احتمال خلاف دهند و هرگز از تواتر علم حاصل نكنند .
بارى چون اين شروط جمع نباشد نه در اصطلاح علما علم است و نه در لغت و زبان مردم مگر آنكه بمجاز گويند يا غير علم را صحيح پندارند بغلط مثل آنكه مجسمه را حيوان پندارد .
و لا يحدّ .
علم را تعريف نتوان كرد چون كيف نفسانى بوجدان معلوم است و هر كس آنچه خود در وجدان خود دارد درست مىشناسد و نيز غير علم را بعلم بايد شناخت پس علم خود بىنياز از معرفت است و اگر كسى تعريف كند مقصودش شرح لفظى و تشخيص اين مفهوم است از نظائر آن و بعضى آن را تعريف كردند كه علم عبارت از اعتقاد به چيزى
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 315
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣١٥