[ فانى نشدن نفس بفناى بدن ]
و لا تفني بفنائه .
مسأله نهم - نفس بفناى بدن فانى نميشود
حكماى پيش از اسلام مانند سقراط و افلاطون و گروهى ديگر معتقد بودند نفوس پس از فناى بدن باقى است چون نفس را ذاتا مجرد ميدانستند نه مادى و خود او علتى دارد كه وجودش بسته بدان علت است غير بدن مانند نور خورشيد كه معلول خورشيد است و بر ديوار تابيده بخراب شدن ديوار فانى نميشود همچنين نفس به علت خود باقى است و تن علت وجود او نيست تا بفناى تن فانى شود .
نزد حكما فانى شدن در دو مورد معقول است يكى فانى شدن هيئت تركيبى مركبات مانند گياه و حيوان كه عناصرشان از هم فروريزد و هيئت آنها باطل شود .
دويم فانى شدن صفات و صورتهاى اجسام كه بعلتى مستعد آن صفات شدند و داراى آن گشتند باز استعدادشان براى داشتن آن صفات باطل شد و آن صفات فانى شدند مثلا آب بمجاورت آتش گرم شد آنگاه آتش را دور كردند سرد شد و گرمى فانى گرديد و بالجمله فنا يا نسبت بهيئت تركيبى است يا صفات عرضى مواد اما نفوس انسانى كه مجردند نه مركبند كه از هم فرو ريزند و پراكنده شوند و نه از حالات و عوارض بدنند مانند حرارت آب كه آب مستعد سردى يعنى فنا شدن گرمى است از او .
و حكما دليل را چنين تقرير كردند كه هر چه جديدا فانى مىشود مانند آنكه جديدا موجود مىشود موقوف بر امكان استعدادى او است و امكان استعدادى براى موجود يا معدوم شدن بايد پيش از خود آنها باشد و شرح اين كلام در صفحه ( 37 ) گذشت و اگر نفس فانى شود بايد استعداد فنا پيش از او باشد چنان كه براى وجود استعداد وجود پيش از او در بدن بود و شارح علامه بر اين دليل اعتراض كرده است كه صفت امكان امر اعتبارى است نه حقيقى تا محل لازم داشته باشد و محلش مقدم بر او باشد چنان كه در همان صفحه 37 گذشت و نيز جوهر بسيط مانند هيولى و صورت ممكن هستند و ممكن آن است كه قابل فنا باشد پس همه قابل فنا هستند بدون استعداد ماده سابقه