حدوثها .
از دليل مزبور معلوم شد اجسام حادثند اما اعراض هم حادثند چون بىجسم وجود نمىيابند و چون جسم حادث باشد عرض هم حادث ، پس همه چيز حادثند و اگر گوئى اعراض غير جسمانى مانند علم بچه دليل حادثند گوئيم ما سوى اللّه مخلوق است و مخلوق حادث است و لو غير جسم چون خداى تعالى فاعل مختار است نه مجبور و مضطر و فاعل مختار هر چه بكند حادث است ( صفحه 82 )
و الحدوث اختصّ بوقته إذ لا وقت قبله و المختار يرجّح أحد مقدوريه بلا داع و مرجّح عند بعضهم .
حكما در حدوث زمانى عالم سه شبهه كردهاند در اين جمله بيكى از شبههها اشاره كرده و جواب داده است . اما شبهه آن است كه آيا متكلمان خدا را علت تامه ميدانند يا علت ناقصه ؟ اگر علت تامه ميدانند بايد تا خدا بوده است عالم هم موجود باشد چون معلول از علت تامه جدا نميشود . و اگر خدا را علت ناقصه ميدانند نعوذ باللّه بايد ديگرى يارى او كند . متكلمان از آن چند جواب دادند . اول آنكه خداى تعالى زودتر موجودات را نيافريد براى آنكه هنوز زمان موجود نشده بود و بمحض آنكه وقت موجود شد بىدرنگ عالم را آفريد پس واجب الوجود در ذات خودش نقص نداشت و علت ناقصه نبود و نقص در شرط وجود ممكنات بود كه حاجت بوقت دارند اين سخن شبيه بسخن اهل معقول است در امكان استعدادى ( صفحه 46 )
و نيز ميتوان گفت وقت پيش از ساير موجودات آفريده نميشود بلكه وجود زمان فرع وجود اشياء ديگر است و بر فرض آنكه پيشتر از جهان آفريده شود باز آفريننده آن خود واجب الوجود است و او نسبت بخلقت زمان يا علت تامه است يا ناقصه . اگر تامه است بايد تا خدا بود زمان هم باشد و اشياء ديگر هم باشند و اگر خدا براى زمان علت ناقصه است همان محذور لازم آيد كه براى اشياء ديگر .
گويند زمان موهوم است نه موجود حقيقى گوئيم نزاع در امر موهوم كار خردمندان
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 226
مساهمون: العلامة الحلي
ص٢٢٦