ديگرى باقى است و علت و معلول بايد با هم فانى شوند و با هم موجود باشند .
پس اجسام براى يكديگر معدند يعنى مهياكننده نه علت حقيقى .
و معد را علت بالعرض گفتهاند . و اگر گوئى اگر جسم معلول جسم ديگر نيست و حالات و عوارض همه فرع اجسامند و نميتوان آنها را علت اجسام دانست و چيزى بىنيازتر از جسم نيست تا همچنانكه عرض را محتاج به جسم مىبينيم جسم را محتاج و فرع او دانيم پس علت جسم چه خواهد بود ؟ . گوئيم علت جسم موجود مفارق است خود مركب است چنان كه در محل خود خواهيم گفت ان شاء اللّه .
[ مقدمات فعل اختيارى ]
و الفعل منّا يفتقر إلى تصوّر جزئي ليخصّص به الفعل ثمّ شوق ثمّ إرادة ثمّ حركة من العضلات ليقع منّا الفعل .
مسأله دهم - فعل انسانى كه به اختيار از او صادر مىشود چند مقدمه مرتب دارد .
اول - تصور جزئى چون تصور كلى محال است انسان را به عمل وادارد مثلا اگر كسى بخواهد غذائى بخورد و جامه بپوشد تا مشخص نكند در ذهن خويش چه غذا و چه جامه ؟ در پى بىآن برنمىخيزد چون نسبت وى بهر غذا و هر جامه مساوى است .
دوم - شوق چون گاه تصور جزئى مىكند و شوقى بدان ندارد مثلا سير است و جامه نميخواهد به اين كار برنمىخيزد .
سيم - آنكه از عمل به آنكه شوق دارد بيم زيان نداشته باشد و اسباب آن فراهم باشد و از محذورى مانند عذاب الهى و نهى شرعى يا ريختن آبرو نترسد .
بالجمله چنان باشد كه بتواند اراده انجام آن كار كند چه بسا مردم شوق دارند و اراده ندارند مانند مرد شهوانى بزنا كه از خدا و از آبرو ترسد .
چهارم - نيروى عضلات مانند زبان تا بتواند سخن گويد و عضله دست و پا تا بتواند حركت كند و غير ذلك .
و الحركة الاختياريّة إلى مكان تتبع إرادة بحسبها و جزئيات