نشد . من به گونهاى او را از حضور قاسم آگاه كردم . معتضد سر بر داشت و او را در آنجا ديد . بسى شرمنده شد چنان كه آثار شرمندگى در چهرهاش آشكار گرديد . سپس قاسم بن عبيد الله را به كنيه خواند و گفت : يا ابا الحسين چرا زبان اين بدكاره را قطع نمىكنى تا خود را از شر او برهانى ؟ قاسم كه منتظر چنين فرصتى بود رفت كه از پى ابن بسام فرستد و زبانش را ببرد .
ابن حمدون گويد : من ترسيدم و چنان دستم لرزيد كه از بازى شطرنج بازماندم . زيرا ابن بسام را با من خويشاوندى بود . معتضد گفت : تو را چه مىشود ؟ گفتم : يا امير المؤمنين قاسم بن عبيد الله هم اكنون زبان ابن بسام را مىبرد . او يكى از فحول شعر است و اگر زبانش را ببرند ننگ آن دامن دولت امير المؤمنين را خواهد گرفت . در حال قاسم را احضار كرد و پرسيد : با ابن بسام چه كردى ؟ گفت : كس فرستادهام كه او را بياورد تا زبانش را ببرم . گفت : اى ابو الحسين ما تو را امر كرديم كه با دادن مال وصله زبان هجو گويش را قطع كنى نه اينكه زبان او را ببرى . گفت : يا امير المؤمنين اگر ابن بسام را مىشناختى فرمان مىدادى كه سرش را ببرند . سپس آن بيت را كه دربارهء دريره گفته بود ياد كرد . معتضد تبسم كرد و گفت : من فرمان به ويران كردن بحيره دادم . پس او را حاضر كن و هشتصد دينار به او ده كه اين كار از هر كار ديگر بهتر است .
زنجى كاتب حكايت كرده كه ابن بسام مرا گفت كه من در قم عهدهدار كار بريد بودم در ايام عبيد الله بن سليمان و عامل آنجا ابو عيسى احمد بن محمد بن خالد معروف به اخى ابى صخره بود . وى در شب عيد قربان گاوى براى قربانى نزد من فرستاد كه من آن را اندك شمردم و پس فرستادم و اين دو بيت نزد او فرستادم [ 1 ] :
كم من يد لى اليك سالفة * و انت بالحقّ غير معترف
نفسك اهديتها لاذبحها * فصنتها عن مواقع التّلف
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : در گذشته من چه نيكيها در حق تو كردهام و تو به حق اعتراف نمىكنى . نفس خود را به هديه فرستادى تا قربان كنم ولى من او را از ورطهء تلف رهانيدم .