تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
بازرگانان‌اند ولى شب هنگام به شهر شبيخون زدند و نگهبانان تسليم شدند . ثابت به محلهء فرزندان مرغم ، امراى جوارى كه در آن حوالى بودند ، گريخت . ايشان نيز او را به انتقام خون يكى از ايشان كه در ايام رياستش كشته بود دست بسته به قتل رسانيدند ، مدت حكومتش شش سال بود . برادرش عمار را نيز با او كشتند . مسيحيان هر چه در شهر بود از ذخاير و امتعه و ظروف بر كشتيها بار كردند و زنان را اسير كردند و نگهبانان شهر را دستها بر بستند و با خود بردند . خود نيز چند روزى در شهر درنگ كردند ولى بيم آن داشتند كه در شهر مردانى بر پاى خيزيد و آنان را قتل عام كنند . سپس به مسلمانان كه همجوار ايشان بودند پيشنهاد كردند كه اسيران را به فديه آزاد خواهند كرد . صاحب تونس ابو العباس احمد بن مكى اين مهم به عهده گرفت و پنجاه هزار دينار زر بداد . بيشتر آن را از مسلمانانى كه در بلاد جريد بودند براى رضاى خدا گرفت تا ثغر اسلامى را از دست كافران برهاند . اين واقعه در سال 765 بود . فرزندان ثابت در اسكندريه ماندند و به بازرگانى اشتغال داشتند . تا احمد بن مكى در سال 766 بمرد و پسرش عبد الرحمان به جاى پدر قرار گرفت . ابو بكر بن محمد بن ثابت را هواى رياست از دست رفته در سر آمد و دوران كودكى خويش را در ميان قوم خود به ياد آورد . چند كشتى از مسيحيان كرايه گرفت و پروردگان خود و موالى پدر را در آن جاى داد و در سال 771 با چند كشتى از ناوگان ايشان به طرابلس آمد . عربهاى حادثه جوى نيز از اطراف به دو پيوستند و او مالى در ميان ايشان تقسيم كرد و به يارى مردانى كه از روستاهاى اطراف گرد آورده بود بر سر عبد الرحمان بن احمد بن مكى تاخت . عبد الرحمان به ميان اعراب بنى مرغم بن صابر گريخت . آنان بر عهده گرفتند و او را نزد عمش كه فرمانرواى قابس بود رسانيدند . ابو بكر در طرابلس به استقلال فرمان راند و به اطاعت سلطان ابو العباس فرمانرواى تونس در آمد و به نام او بر منابر خطبه خواند و حقوق سلطان را از باج و خراج ادا كرد و گاهگاه نيز تحف و هدايايى تقديم مىداشت تا در سال 792 بمرد . و على پسر برادرش عمار به جاى او نشست . عمش كفالت او را بر عهده گرفت . سردار سپاه او قاسم بن خلف اللّه متهم بود كه به فرزند ابو يحيى گرايش دارد . قاسم بن خلف از اين اتهام بيمناك شد و چون براى گرد آورى اموال خراج رفت ، عصيان آشكار كرد . على بن عمار او را امان داد تا به طرابلس باز گرديد . بار ديگر بترسيد و خواست بگذارند كه به حج رود . اجازه دادند . به كشتى نشست و به اسكندريه رفت . در آنجا يكى از خواص سلطان ، يعنى محمد بن ابى هلال را ديد از او پيمان گرفت و با كشتى رهسپار تونس شد تا سلطان را به تصرف طرابلس برانگيزد . چون به طرابلس رسيد نزد او كس فرستادند و ملاطفت كردند و او را به مكان خويش باز گردانيدند ولى كسانى او را هشدار دادند كه قصد كشتنش را دارند . اين بار نيز بگريخت و در تونس به نزد سلطان رفت و او را به تصرف تونس ترغيب كرد . سلطان فرزند خود امير ابو حفص عمر را