زكريا با اينكه سنّ زيادى داشت ، هنوز خداوند فرزندى برايش روزى نكرده بود . از اينرو ، در پيشگاه خداوند به زارى پرداخت و از ناتوانى و پيرىاش به او شكايت برد و گفت : « اى پروردگار من ! مرا تنها وامگذار و تو بهترين وارثانى » . « 1 » خداوندا ! تو را مىخوانم ، درحالىكه به فضل و رحمت تو اميدوارم . چگونه اميدوار نباشم ؟ در حالى كه قبلا اميدى را كه به تو داشتم ، نااميد نكردهاى و از شأن تو دور است كه نيازم را به ديگرى حواله دهى .
وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا * يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا .
زكريا پيرمردى سالخورده و همسرش پيرزنى نازا بود . او از اين ترس داشت كه اجلش فرارسد و عموزادههايش كه از بنى اسرائيل بودند ، وارث او گردند . برخى گفتهاند : آنان از بدترين مردم عصر خود بودهاند و اين ، از اسرائيليان دور نبود كه هرگاه وارث زكريا شوند ، نسبت به مردم جنايت كنند و دين و دنياى آنها را به تباهى بكشند . بهرغم اينكه زكريا سالخورده و همسرش نازا بود ، امّا او به آفريدگارش سخت اعتماد داشت و به همين سبب ، از او خواست كه كمبودش را جبران و نيازش را برآورده كند .
هامش
( 1 ) . انبياء ( 21 ) آيهء 89 .