تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 739

مساهمون:

ص٧٣٩
عروس خاورى از شرم راى انور او * به جاى خود بود ار راه قيروان گيرد
ايا عظيم‌وقارى كه هر كه بنده‌ى توست * ز رفع قدر كمربند توأمان گيرد
رسد ز چرخ عطارد هزار تهنيتت * چو فكرتت صفت امر كن فكان گيرد
مدام در پى طعن است بر حسود و عدوت * سماك رامح از آن روز و شب سنان گيرد
فلك چو جلوه‌كنان بنگرد سمند تُرا * كمينه پايگهش اوج كهكشان گيرد
ملالتى كه كشيدى سعادتى دهدت * كه مشترى نسق كار خود از آن گيرد
از امتحان تو ايام را غرض آن است * كه از صفاى رياضت دلت نشان گيرد
و گرنه پايه‌ى عزت از آن بلندتر است * كه روزگار بر او حرف امتحان گيرد
مذاق جانش ز تلخى غم شود ايمن * كسى كه شِكر شُكر تو در دهان گيرد
ز عمر بر خورد آن‌كس كه در جميع صفات * نخست بنگرد آنگه طريق آن گيرد
چو جاى جنگ نبيند به جام يازد دست * چو وقت كار بود تيغ جان‌ستان گيرد
ز لطف غيب به سختى رخ از اميد متاب * كه مغز نغز مقام اندر استخوان گيرد
شكر كمال حلاوت پس از رياضت يافت * نخست در شكن تنگ از آن مكان گيرد
در آن مقام كه سيل حوادث از چپ و راست * چنان رسد كه امان از ميان كران گيرد
چه غم بود به همه حال كوه ثابت را * كه موجهاى چنان قلزم گران گيرد
اگر چه خصم تو گستاخ مىرود حالى * تو شاد باش كه گستاخى اين چنان گيرد
كه هر چه در حق اين خاندان دولت كرد * جزاش در زن و فرزند و خان‌ومان گيرد
زمان عمر تو پاينده باد كاين نعمت * عطيه‌ايست كه در كار انس و جان گيرد

4 - در مدح شاه منصور

جوزا سحر نهاد حمايل برابرم * يعنى غلام شاهم و سوگند مىخورم
ساقى بيا كه از مدد بخت كارساز * كامى كه خواستم ز خدا شد ميسّرم
جامى بده كه باز به شادى روى شاه * پيرانه‌سر هواى جوانيست در سرم
را هم مزن به وصف زلال خضر كه من * از جام شاه جرعه‌كش حوض كوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل * مملوك اين جنابم و مسكين اين درم
من جرعه نوش نرم تو بودم هزار سال * كى ترك آبخورد كند طبع خوگرم
در باورت نمىشود از بنده اين حديث * از گفته‌ى « كمال » دليلى بياورم