بعد از كيان به ملك سليمان نداد كس * اين ساز و اين خزينه و اين لشكر گران
بودى درون گلشن و از پردلان تو * در هند بود غلغل و در زنگ بُد فغان
در دشت روم خيمه زدى و غريو كوس * از دشت روم رفت به صحراى سيستان
تا قصر زرد تاختى و لرزه اوفتاد * در قصرهاى قيصر و در خانههاى خان
آن كيست كو به ملك كند با تو همسرى * از مصر تا به روم و ز چين تا به قيروان
سال دگر ز قيصرت از روم باج سر * وز چينت آورند به درگه خراج جان
تو شاكرى ز خالق و خلق از تو شاكرند * تو شادمان به دولت و ملك از تو شادمان
اينك به طرف گلشن و بستان همىروى * با بندگان سمند سعادت به زير ران
اى ملهمى كه در صف كرّوبيان قدس * فيضى رسد به خاطر پاكت زمان زمان
اى آشكار پيش دلت هر چه كردگار * دارد همى به پردهى غيب اندرون نهان
داده فلك عنان ارادت به دست تو * يعنى كه مركبم به مراد خودم بران
گر كوششيت افتد پر دادهام به تير * ور بخششيت بايد زر دادهام به كان
خصمت كجاست در كف پاى خودش فكن * يار تو كيست بر سر چشم منش نشان
هم كام من به خدمت تو گشته منتظم * هم نام من به مدحت تو گشته جاودان
2 - در مدح قوام الدين محمد صاحب عيار وزير شاه شجاع
ز دلبرى نتوان لاف زد به آسانى * هزار نكته در اين كار هست تا دانى
بجز شكر دهنى مايههاست خوبى را * به خاتمى نتوان زد دم سليمانى
هزار سلطنت دلبرى بدان نرسد * كه در دلى به هنر خويش را بگنجانى
چه گردها كه برانگيختى ز هستى من * مباد خسته سمندت كه تيز مىرانى
به همنشينى رندان سرى فرودآور * كه گنجهاست در اين بىسرى و سامانى
بيار بادهى رنگين كه يك حكايت راست * بگويم و نكنم رخنه در مسلمانى
به خاك پاى صبوحىكنان كه تا من مست * ستاده بر در ميخانهام به دربانى
به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم * كه زير خرقه نه زنّار داشت پنهانى
به نام طرهى دلبند خويش خيرى كن * كه تا خداش نگه دارد از پريشانى
مگير چشم عنايت ز حال حافظ باز * و گرنه حال بگويم به آصف ثانى
وزير شاهنشان خواجهى زمين و زمان * كه خرّم است به دو حال انسى و جانى