1 - در مدح شاه شجاع
شد عرصهى زمين چو بساط ارم جوان * از پرتو سعادت شاه جهانستان
خاقان شرق و غرب كه در شرق و غرب اوست * صاحب قران خسرو شاه خدايگان
خورشيد ملكپرور و سلطان دادگر * داراى دادگستر و كسراى كى نشان
سلطاننشان عرصهى اقليم سلطنت * بالانشين مسند ايوان لامكان
اعظم جلال دولت و دين آنكه رفعتش * دارد هميشه توسن ايام زير ران
داراى دهر شاه شجاع آفتاب ملك * خاقان كامگار و شهنشاه نوجوان
ماهى كه شد به طلعتش افروخته زمين * شاهى كه شد به همتش افروخته زمان
سيمرغ وهم را نبود قوت عروج * آنجا كه باز همت او سازد آشيان
گر در خيال چرخ فتد عكس تيغ او * از يكدگر جدا شود اجزاى توأمان
حكمش روان چو باد در اطراف برّ و بحر * مهرش نهان چو روح در اعضاى انس و جان
اى صورت تو ملك جمال و جمال ملك * وى طلعت تو جان جهان و جهان جان
تخت تو رشك مسند جمشيد و كيقباد * تاج تو غبن افسر دارا و اردوان
تو آفتاب ملكى و هرجا كه مىروى * چون سايه از قفاى تو دولت بود دوان
اركان نپرورد چو تو گوهر به هيچ قرن * گردون نياورد چو تو اختر به صد قران
بىطلعت تو جان نگرايد به كالبد * بىنعمت تو مغز نبندد در استخوان
هر دانشى كه در دل دفتر نيامدست * دارد چو آب خامهى تو بر سر زبان
دست تو را به ابر كه يا رد شبيه كرد * چون بدره بدره اين دهد و قطرهقطره آن
با پايهى جلال تو افلاك پايمال * وز دست بحر جود تو در دهر داستان
بر چرخ علم ماهى و بر فرق ملك تاج * شرع از تو در حمايت و دين از تو در امان
اى خسرو منيع جناب رفيع قدر * وى داور عظيم مثال رفيعشأن
علم از تو در حمايت و عقل از تو باشكوه * در چشم فضل نورى و در جسم ملك جان
اى آفتاب ملك كه در جنب همتت * چون ذرهى حقير بود گنج شايگان
در جنب بحر جود تو از ذره كمتر است * صد گنج شايگان كه ببخشى به رايگان
عصمت نهفته رخ به سراپردهات مقيم * دولت گشاده رخت بقا زير كندلان
گردن براى هيمه خورشيد فلكهات * از كوه و ابر ساخته پازير و سايهبان
وين اطلس مقرنس زرد وز زرنگار * چترى بلند بر سر خرگاه خويش دان