تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينه حافظ ( فارسى ) — صفحة 606

مساهمون:

ص٦٠٦
گفتم اين نفس رام كى گردد * گفت چون يافت گوشمالى چند فتنه‌انگيز گفتمش چه كسند * گفت سرگشته بدفعالى چند گفتم اهل ستم چه طايفه‌اند * گفت گرگ و سگ و شغالى چند گفتم آخر سزاى ايشان چيست * گفت در آخرت نكالى چند گفتمش چيست گفتهء حافظ * گفت پندست و حسب حالى چند

41 - در ستايش سلمان ساوجى

حكيم فكر من از عقل كرد دوش سؤال * كه اى يگانهء الطاف خالق رحمن كدام گوهر نظمست در جهان كه از او * شكست رونق بازار لؤلؤ عمان جواب داد كه بشنو ز من ولى مشنو * كه اين قصيده فلان گفت و آن غزل به همان سرآمد فضلاى زمانه دانى كيست * ز روى صدق و يقين نه ز روى كذب و گمان شهنشه فضلا پادشاه ملك سخن * جمال ملت و دين خواجهء جهان سلمان

42 - سر بر سر زانو تا كى

در اين ظلمت سرا تا كى به ياد دوست بنشينم * گهى انگشت بر دندان گهى سر بر سر زانو تناهى الصبر مذ حلت بماوى الاسد سرحان * و طار العقل اذغنت بمغنى الورق غربان « 1 » بيا اى طاير دولت بياور مژده و صلى * عسى الايام ان يرجعن قوما كالذى كانوا « 2 »

43 - كريم و لئيم

گر كريمى هست مفلس مردم او را دان و بس * كز وى آيد مردمى گرچه بنانى كم بود ور لئيمى منعم است او را سگى بايد شمرد * كاو ز غيرى نان ربايد گر زرش صد خم بود مردم ار در دلق كهنه‌ست سگ اندر طوق زر * سگ همان سگ باشد و مردم همان مردم بود
هامش
( 1 ) صبر به انتها رسيد وقتى كه گرگ به جايگاه شيران رسيد - و عقل پريد وقتى كه كلاغها بسبك ورق بكسر واو و سكون را ( مرغى خوشخوان شبيه كبوتر و سبز رنگ ) آواز خواندند ( 2 ) شايد روزگار آن قوم را چنان كه بودند بازگرداند .
سفينه حافظ ( فارسى ) — صفحة 606 | شمس الدين حافظ