گفتم اين نفس رام كى گردد * گفت چون يافت گوشمالى چند
فتنهانگيز گفتمش چه كسند * گفت سرگشته بدفعالى چند
گفتم اهل ستم چه طايفهاند * گفت گرگ و سگ و شغالى چند
گفتم آخر سزاى ايشان چيست * گفت در آخرت نكالى چند
گفتمش چيست گفتهء حافظ * گفت پندست و حسب حالى چند
41 - در ستايش سلمان ساوجى
حكيم فكر من از عقل كرد دوش سؤال * كه اى يگانهء الطاف خالق رحمن
كدام گوهر نظمست در جهان كه از او * شكست رونق بازار لؤلؤ عمان
جواب داد كه بشنو ز من ولى مشنو * كه اين قصيده فلان گفت و آن غزل به همان
سرآمد فضلاى زمانه دانى كيست * ز روى صدق و يقين نه ز روى كذب و گمان
شهنشه فضلا پادشاه ملك سخن * جمال ملت و دين خواجهء جهان سلمان
42 - سر بر سر زانو تا كى
در اين ظلمت سرا تا كى به ياد دوست بنشينم * گهى انگشت بر دندان گهى سر بر سر زانو
تناهى الصبر مذ حلت بماوى الاسد سرحان * و طار العقل اذغنت بمغنى الورق غربان « 1 »
بيا اى طاير دولت بياور مژده و صلى * عسى الايام ان يرجعن قوما كالذى كانوا « 2 »
43 - كريم و لئيم
گر كريمى هست مفلس مردم او را دان و بس * كز وى آيد مردمى گرچه بنانى كم بود
ور لئيمى منعم است او را سگى بايد شمرد * كاو ز غيرى نان ربايد گر زرش صد خم بود
مردم ار در دلق كهنهست سگ اندر طوق زر * سگ همان سگ باشد و مردم همان مردم بود
هامش
( 1 ) صبر به انتها رسيد وقتى كه گرگ به جايگاه شيران رسيد - و عقل پريد وقتى كه كلاغها بسبك ورق بكسر واو و سكون را ( مرغى خوشخوان شبيه كبوتر و سبز رنگ ) آواز خواندند
( 2 ) شايد روزگار آن قوم را چنان كه بودند بازگرداند .