با تو زين پس گر فلك خوارى كند * بازگو در حضرت داراى رى
خسرو آفاقبخش آن كز عطا * نامهء حاتم ز نامش گشت طى
چنگ را بر دست مطرب نه دمى * گو ركش بخراش و بخروشش ز پى
عود بر آتش نه و منقل بسوز * غم مدار از شدت سرماى دى
آنكه بهر جرعهاى جان مىدهد * جان ازو بستان و جامى ده بوى
جام مى پيش آر و چون حافظ مخور * غم ، كه جم كى بود يا كاووس كى
[ 487 اى بىخبر بكوش كه صاحبخبر شوى ]
86 شماره مسلسل 697
اى بىخبر بكوش كه صاحبخبر شوى * تا راهرو نباشى كى راهبر شوى
در مكتب حقايق پيش اديب عشق * هان اى پسر بكوش كه روزى پدر شوى
دست از مس وجود چو مردان ره بشوى * تا كيمياى عشق بيابى و زر شوى
خوابوخورت ز مرتبه عشق دور كرد * آن دم رسى بدوست كه بىخواب و خور شوى
گر نور عشق حق بدل و جانت اوفتد * باللّه كز آفتاب فلك خوبتر شوى
از پاى تا سرت همه نور خدا شود * در راه ذو الجلال چو بىپا و سر شوى
بنياد هستى تو چو زير و زبر شود * در دل گمان مدار كه زير و زبر شوى
يكدم غريق بحر خدا شو گمان مبر * كز آب هفت بحر بيك موى تر شوى
وجه « 1 » خدا اگر شودت منظر نظر * زين پس شكى نماند كه صاحبنظر شوى
گر در سرت هواى وصالست حافظا * بايد كه خاك درگه اهل بصر شوى
[ 486 بلبل ز شاخ سرو بگلبانگ پهلوى ]
87 شماره مسلسل 698
بلبل ز شاخ سرو بگلبانگ « 2 » پهلوى * مىخواند دوش درس مقامات معنوى
يعنى بيا كه آتش موسى نمود گل « 3 » * تا از درخت نكتهء توحيد بشنوى
هامش
( 1 ) چهره و روى .
( 2 ) بانگ بلند و آواز رسا
( 3 ) يعنى گل نمودار آتش موسى شد ، يعنى آتشى كه در وادى ايمن بر درخت عليق ( بضم عين ) بر آن حضرت ظاهر گرديد و آوازى از آن برآمد كه :
« يا موسى انى انا إله رب العالمين » و مراد از نكته توحيد در مصرع دوم اشاره به همين نداى آن درخت است