نگردد گرد او غم هر كه بگرفت * چو چشمش گوشهاى و كنج غارى
ز باران سرشك از چشم پرخون * حريم كوى او شد لالهزارى
درين صحراى غم چون گردبادم * هميشه بىقرارى ، خاكسارى
درين گلشن نديدم جانب گل * كزو در پاى دل نشكسته خارى
نباشد هيچ عاشق همچو حافظ * فقيرى ، بىكسى ، بىاعتبارى [ 1 ]
[ 452 طفيل هستى عشقند آدمى و پرى ]
38 شماره مسلسل 649
طفيل « 1 » هستى عشقند آدمى و پرى * ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
بكوش خواجه و از عشق بىنصيب مباش * كه بنده را نخرد كس بعيب بىهنرى
مى صبوح « 2 » و شكر خواب صبحدم تا چند « 3 » بعذر نيم شبى كوش و گريه سحرى * تو خود چه لعبتى اى شهسوار شيرين كار « 4 »
نه در برابر چشمى نه غايت از نظرى * هزار جان مقدس « 5 » بسوخت زين غيرت
كه هر صباح و مسا شمع مجلس دگرى * ز من به حضرت آصف كه مىبرد پيغام
كه ياد گير دو مصرع ز من بنظم درى « 6 » * بيا كه وضع جهان را چنان كه مىبينم
گر امتحان بكنى مى خورى و غم نخورى * كلاه سروريت كج مباد بر سر حسن
كه زيب بخت و سزاوار تخت و تاج سرى « 7 » * چو هر خبر كه شنيدم رهى به حيرت داشت
ازين سپس من و رندى و وضع بىخبرى
هامش
[ 1 ] پاورقى غزل 37 - غزل فوق در يكتائى مشاهده شده است .
( 1 ) سربار و نام شخصى كه ناخوانده به مهمانى مىرفته و اهل كوفه بوده و سورچرانى مىكرده است .
( 2 ) مى صبحانه .
( 3 ) عذر يعنى استغفار .
( 4 ) در بعضى نسخ بجاى « شهسوار شيرينكار » « نازنين شعبدهباز » آمده و در بعضى نسخ مصرع اول اين بيت چنين است « ز هجر وصل تو در حيرتم چه چاره كنم » ولى متن صحيح است زيرا اين مصرع مصرع اول بيت دوم غزل 39 است . بالاخره شيرينكارى يعنى هنرنمائى
( 5 ) در بعضى نسخ بجاى مقدس گرامى آمده است
( 6 ) اين ابيات در غزل 39 در بيت چهارم و پنجم با مختصر تغييرى تكرار شدهاند .
( 7 ) اين ابيات در غزل 39 در بيت چهارم و پنجم با مختصر تغييرى تكرار شدهاند .