محمود را دمى كه به آخر رسيد عمر * مىداد جان بزارى و مىگفت اياز من
گفتم بدلق زرق بپوشم نشان عشق * غماز بود اشك و عيان كرد راز من
زاهد چو از نماز تو كارى نمىرود * هم مستى شبانه و راز و نياز من
ياران بناز و نعمت و ما غرق محنتيم * يا رب بساز كار من اى كارساز من
حافظ ز غصه « 1 » سوخت بگو حالش اى صبا * با شاه دوستپرور و دشمن گداز من [ 1 ]
[ 401 چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من ]
26 شماره مسلسل 570
چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من « 2 » * ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من
گر چو شمعش پيش ميرم در غمم خندد چو صبح * ور برنجم خاطر نازك برنجاند ز من
عارض رنگين بهر كس مىنمايد همچو گل * ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من
او بخونم تشنه و من بر لبش تا چون شود * كام بستانم از او يا داد بستاند ز من
چشم خود را گفتم آخر يكنظر سيرش ببين * گفت مىخواهى مگر تا جوى خون راند ز من
گر چو فرهادم بتلخى جان برآيد باك نيست * بس حكايتهاى شيرين بازمىماند ز من
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگريد * كو به چيزى مختصر چون بازمىماند ز من
ختم كن حافظ كه گر زين گونه خوانى درس عشق « 3 » * خلق در هر گوشهاى افسانهاى خواند ز من « 4 »
[ دلبر جانان من برد دل و جان من ]
27 * شماره مسلسل 571
دلبر جانان من برد دل و جان من * برد دل و جان من دلبر جانان من
از لب جانان من زنده شود جان من * زنده شود جان من از لب جانان من
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ بجاى « غصه » ، « گريه » نوشتهاند .
( 2 ) دامن افشاندن يعنى اعراض كردن و رو گرداندن
( 3 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : « صبر كن حافظ كه گر زيندست باشد درس عشق »
( 4 ) در سودى مصرع آخر چنين است : عشق در هر گوشهاى افسانهاى خواند ز من
[ 1 ] پاورقى غزل 25 - گويا حافظ اين غزل را در اواخر عمر گفته باشد .