[ 227 گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود ]
169 شماره مسلسل 311
گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود * تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندى آموز و كرم كن كه نه چندين هنرست * حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض * ورنه هر سنگ و گلى لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوش باش * كه بتلبيس و حيل ديو سليمان نشود
دردمندى كه كند درد نهان پيش طبيب * درد او بىسببى قابل درمان نشود
عشق مىورزم و اميد كه اين فن شريف * چون هنرهاى دگر موجب حرمان نشود
دوش مىگفت كه فردا بدهم كام دلت * سببى ساز خدايا كه پشيمان نشود
حسن خلقى ز خدا مىطلبم خوى ترا * تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود
هر كه در پيش بتان بر سر جان مىلرزد * بىتكلف تن او لايق فرمان نشود
ذره را تا نبود همت عالى حافظ * طالب چشمهء خورشيد درخشان نشود
[ 228 گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود ]
170 شماره مسلسل 312
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود * پيش پائى به چراغ تو ببينم چه شود
يا رب اندر كنف « 1 » سايهء آن سرو بلند * گر من سوخته يكدم بنشينم چه شود
آخر اى خاتم جمشيد سليمان « 2 » آثار * گرفتند عكس تو بر لعل نگينم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزيد * من اگر مهر نگارى بگزينم چه شود
صرف شد عمر گرانمايه بمعشوقه و مى * تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت و اگر مى اينست * ديدم از پيش كه در خانهء دينم چه شود
من كه در كوى بتان منزل و مأوى دارم * گر دهى جاى بفردوس برينم چه شود
هامش
( 1 ) پناه
( 2 ) در پژمان بجاى سليمان كلمه « همايون » نوشته شده است .