شعر ( رمل )
نورِ مردان مشرق و مغرب گرفت * آسمانها سجده كرده از شِگفت
« 2 » ( 1 / 56 ) همچنان منقولست كه « 3 » روزى در شهر بلخ در مسجد آذينه دانشمندى به نماز ايستاذه بوذ ، و رداى خوذ را بر دوش گرفته دست از آستين بيرون نياورده نماز مىكرد ؛ حضرت بهاء ولد فرموذ كه دست در آستين كن ، آنگاه به نماز مشغول شو تا حضورى حاصل شوذ ؛ و او از سر سفاهت و عقل بىنباهت « 7 » بجواب مشغول شذ كه « 8 » تا چه شوذ ؛ فرموذ كه تا نفس مردريگت بميرذ و مطيع امر شوذ ؛ فى الحال بيفتاذ و بمرد ؛ غريو از نهاذ مردم برخاست ؛ گويند آن روز « 9 » چندين هزار آدمى از علماء و فقراء و امراء « 10 » باخلاص تمام مريد شذند ؛ و بكرامات اوليا كه تلو معجزات انبياست ، ايمان آوردند و بسياران « 11 » توبه كردند
( 1 / 57 )
الحكاية
: روايت كردند كه پيش از عمارت كردن ربض قونيه محلّ مرقدى كه حضرت بهاء ولد آسوذه است ، مختصر تلّگى بوذه است ؛ روزى استر سوار گشته بذان جايگاه رسيذه ساعتى نيك توقّف
هامش
( 1 / 56 )Z17 آB16 بK4324 , I , H ; 45 , I , T
( 3 ) كهZB: -K- -
( 7 ) نباهتZK: تباهتB- -
( 8 ) كهZK: -B- -
( 9 ) روزZK: -B- -
( 10 ) امراءZB: + و صلحاK- -
( 11 ) بسيارانZB: بسيارK( 2 ) نور . . . شكف :NMج 6 ، ص 390 / 2069 ؛AM601 / 29