تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
اين وقت بفرمايد و نوشته صريحى در ميان ايشان بگذارد كه انكار نتوانند كرد و عمر اين معنى را يافت و منافى آن تمهيدى بود كه او با منافقان ديگر در اين باب كرده بود اين شبهه را در ميان انداخت كه مرض بر آن حضرت غالب شده و هذيان مىگويد حضرت ديد كه آن بىحيا در حال حيوة آن حضرت انكار قول او مىكند و منافقان با او موافقت ميكنند دانست كه اگر در اين باب اهتمام بفرمايد و چيزى نوشته شود آن ملعون خواهد گفت هذيان گفته و اعتبار ندارد و اكتفا بنصوص سابقه كه اتمام حجت بر ايشان كرده بود نمود و ايشان را از حجرهء طاهره بيرون كرد و ايضا چون مشاجرهء آن منافقان را در حضور خود مشاهده نمود ترسيد از آنكه مبادا بعد از نوشتن نامه منازعه شديدتر شود و كار به كار زار منتهى شود و منافقان راهى بيابند و اسلام بالكليه از ميان برود چنانچه حضرت امير عليه السّلام را به اين سبب نهى از مقاتله و امر بمساهله با عدم اعوان نمود و ايضا معلوم است كه وصيت و عهدى كه مناسب آن وقت و آن حالتست تعيين وصى و وصيت باحوال بازماندگانست و جميع امت بازماندگان آن حضرت بودند چون تواند بود كه احوال ايشان را مهمل بگذارد و وصى از براى ايشان تعيين نكند و حال آنكه همه امت را امر به وصيت كرده باشد چنانچه در صحيح ترمدى و ابو داود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كرده‌اند كه گاه هست كه زنى يا مردى شصت سال اطاعت خدا مىكند و در وقت مرگ تقصير در وصيت مىكند آتش بر ايشان واجب مىشود و در جميع صحاح خود روايت كرده‌اند كه آدمى نبايد يك شب يا دو شب بر او بگذرد مگر آنكه وصيت او در زير سرش باشد و مؤيد آنچه مذكور شد آنست كه ابن ابى الحديد از ابن عباس روايت كرده است كه گفت من در راه شام با عمر بودم روزى ديدم كه بر شتر سوار است و تنها ميرود من از پى او رفتم گفت اى پسر عباس من شكايت ميكنم به تو از پسر عمت يعنى على سؤال كردم از او كه با من بيايد قبول نكرد و هميشه او را با خود غضبناك مىيابم تو چه گمان دارى غضب و خشم او از چه جهت است گفتم تو هم سببش را ميدانى گفت گمان دارم كه غضب او براى فوت خلافت است از او گفتم سببش همين است او چنين ميداند كه رسول خدا خلافت را از براى او ميخواست گفت هرگاه خدا نخواست كه به او برسد خواست پيغمبر چه فايده كرد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم امرى را خواست و خدا غير آن را خواست مگر هرچه پيغمبر ميخواست ميشد و رسول خدا خواست كه عم او ابو طالب مسلمان شود چون خدا نخواست نشد پس ابن ابى الحديد گفته است كه در روايت ديگر چنين است كه عمر گفت رسول خدا خواست كه در مرض موت خود از براى خلافت او را ذكر كند پس من مانع شدم او را از ترس فتنه و از براى آنكه امر اسلام پراكنده نشود پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دانست آنچه در نفس من بود و نگفت و خدا آنچه مقدر كرده
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 236 | العلامة المجلسي