من بردهاند ؛ و موافق قرارداد حق ندارد از من بخواهد ؛ معذلك دُزد را نشان بدهد ، من از عهده برميايم ، بعد من از سارق مىگيرم .
مشار اليه نتوانست اثبات نمايد و دزد را نشان بدهد [ و ] ساكت ماند .
با وجود اينكه حق تعرّض به حمله دار نداشتيم ، باز براى اينكه حق رعيت دولت عليّه ضايع نشود ، حمله دار را به حبس امير مكه فرستادم و به شريف گفتم يا سيد را راضى نمايند ، يا در حبس بماند .
چند روز هم در حبس بود ، بعد شريف به بنده گفت : حمله دار كه دزدى نكرده است ؛ دزد را بايد پيدا كرد .
از طرف ديگر چون وقت مراجعت حجّاج رسيده بود و جمع كثيرى از حجّاج را او مىبايست ببرد ، حجّاج نزد فدوى آمده ، شكايت كردند كه حملهدارِ ما را به واسطه اينكه شما گرفته حبس كردهايد ، ماندهايم معطّل . يا او را خلاص كنيد تا ما را ببرد ، يا خودتان اسباب رفتن ما را به مقصد فراهم بياوريد و به منزل برسانيد .
آيا در اين صورت تكليف فدوى چه بود ؟ مىتوانستم براى يك ادّعاى واهى و استرضاى خاطر يك نفر ، دويست سيصد نفر حجّاج و زوّار را در مكّه مكرّمه معطّل و سرگردان نمايم ، در حالى كه نه حقى به گردن حمله دار داريم و نه سارق در ميدان بود ، و نه اثبات و دليلى در وقوع سرقت ؟ !
اين بود كه حمله دار را بنا به اصرار حجّاج بيرون آوردم و از اين فقره ، جمعى از حجّاج و معتبرين ، مسبوق و مطّلع هستند .
حالا قبلة القبايل ميدان را خالى ديده ، در طهران مدّعى شده است كه فدوى ، وجه را از حمله دار تحصيل كرده ، به او ندادهام .
وانگهى در مكّه مكرّمه ادّعاى پانزده ليره مىكرد ، چطور شد كه حالا « 1 » . . . .
GHI 1317 - 6 - 10 - 0014
هامش
( 1 ) . ادامه متن در دسترس نبود .