ماكانَ ذاكَ جَزائي اذْنَصَحْتُ لَكُمْانْ تَخْلِفُوني بِسُوءٍ في ذَوي رَحِمِ « 1 »
انّي لَاخْشى عَلَيْكُم أَنْ يَحِلَّ بِكُممِثْلُ العَذابِ الَّذي اودى عَلى ارَمِ « 2 »
راوى مىافزايد : زينب ديگر چيزى نگفت و روى خود را از آنها گردانيد . امّا مردم با شنيدن اين سخنان ملامتانگيز ، حيرتزده و مبهوت مىگريستند و دستهاى خود را از حسرت و اندوه بهدندان مىگزيدند . متوّجه پيرمردى در كنارم شدم و او را ديدم كه مىگريست و ريشش از اشك ، تر شده و دستش را بهسوى آسمان بلند كرده بود و مىگفت : پدر و مادرم فداى اينها ، كه سالخوردگانشان بهترين سالخوردگان و زنانشان بهترين زنان و جوانانشان بهترين جوانان است ! نسل اينها نسلى بزرگوار و داراى فضيلتى عظيم و بزرگ هستند .
و سپس اين شعر را نيز خواند :
كُهُولُكُم خَيْرُ الكُهُولِ وَ نَسلُكُم * اذا عُدَّ نَسْلٌ لايَبوُرُ وَ لايُخْزى « 3 »
در اين هنگام حضرت على بنالحسين عليه السلام متوجه
هامش
( 1 ) پاداش من كه خيرخواهى شما را كردم اين نبود كه با خويشان و نزديكانم پس از من اين رفتار ناهنجار را انجام دهيد .
( 2 ) براستى من مىترسم كه عذابى بر شما نازل گردد مانند همان عذابى كه قوم ارم را هلاك و نابود كرد .
( 3 ) پيران شما بهترين پيران و نسل شما هرگاه نسلى بهشمار درآيد نابود و خوار نگردد .