153 [ هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد ]
1 هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد * پاى ازين دايره بيرون ننهد تا باشد
2 من چو از خاك لحد لالهصفت برخيزم * داغ سوداى توام سرِّ سُويدا باشد
3 تو خود اى گوهر يكدانه كجايى آخر ؟ * كز غمت ديدهء مردم همه دريا باشد
4 ظّلِ ممدود خم زلف توام بر سرْ باد * كاندرين سايه ، قرار دل شيدا باشد
5 از بن هر مژهام آب ، روانست بيا * اگرت ميل لب جوى و تماشا باشد
6 چون گل و مى دمى از پرده برون آى و درآى * كه دگرباره ملاقات نه پيدا باشد
7 چشمت از ناز به « حافظ » نكند ميل آرى * سر گرانى ، صفت نرگس رعنا باشد