تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 709

مساهمون:

ص٧٠٩
59 - در ديرِ مُغان آمد يارم قدحى در دست 143
60 - درين زمانه رفيقى كه خالى از خلل است 144
61 - دل سراپردهء محبّتِ اوست 145
62 - دلم ملال گرفت از جهان و هرچه دروست 146
63 - دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست 147
64 - ديدى كه يار جز سرِ جور و ستم نداشت 148
65 - راهيست راهِ عشق كه هيچش كناره نيست 149
66 - رواقِ منْظَرِ چشمِ من ، آستانهء تست 150
67 - روزگاريست كه سوداىِ بتان ، دين من است 151
68 - روشن از پرتو رويت ، نظرى نيست كه نيست 152
69 - روضِهء خُلدِ برين خلوتِ درويشان است 153
70 - روىِ تو كس نديد و هزارت رقيب هست 154
71 - روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست 155
72 - زان يارِ دل‌نوازم ، شُكْريست با شكايت 156
73 - زاهدِ ظاهرپرست از حالِ ما آگاه نيست 157
74 - ز گريه مردمِ چشمم ، نشسته در خون است 158
75 - زلف آشفته و خَوى كرده و خندان‌لب و مست 159
76 - زلفت هزار دل به يكى تارِ مو ببست 160
77 - ساقيا آمدنِ عيد مبارك بادت 161
78 - ساقى بيار باده كه ماهِ صيام رفت 162
79 - ساقى بيا كه يار ز رُخ پرده برگرفت 163
80 - سَرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرتِ دوست 164
81 - سينه‌ام ز آتشِ دل ، در غمِ جانانه بسوخت 165
82 - شربتى از لبِ لعلش نچشيديم و برفت 166
83 - شكفته شد گلِ حمرا و گشت بلبل مست 167
84 - شنيده‌ام سخنى خوش كه پيرِ كنعان گفت 168
85 - صبا اگر گذرى افتدت به كشورِ دوست 169
86 - صبحدم مرغ چمن با گلِ نوخاسته گفت 170
87 - صحن بستان ذوق‌بخش و صحبتِ ياران خوش است 171
88 - صوفى از پرتوِ مِى ، رازِ نهانى دانست 172
89 - عيبِ رندان مكن ، اى زاهدِ پاكيزه سرشت 173
90 - غمش تا در دلم مأوا گرفته است 174
91 - كس نيست كه افتادهء آن زلفِ دو تا نيست 175
92 - كنون كه بر كفِ گُل جامِ بادهء صاف است 176
93 - كنون كه مىدمد از بوستان نسيمِ بهشت 177
94 - گر ز دستِ زلفِ مشكينت خطايى رفت رفت 178