تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 882

مساهمون:

ص٨٨٢

348

حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم * خوشا دمى كه ازين چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاى چو من خوش‌الحانيست * روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
مرا كه منظرِ حورست مسكن و مأوى ( 1 ) * چرا به كوى خراباتيان بود وطنم ؟ ( 2 )
عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم ( 3 ) * دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم
چه گونه طوف كنم در فضاى عالم قدس * چو در سراچهء تركيب ، تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوى شوق مىآيد * عجب مدار كه همدرد آهوى ختنم
طراز پيرهن زركشم مبين چون شمع ( 4 ) * كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار * كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم ( 5 ) .