تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 874

مساهمون:

ص٨٧٤

344

من دوستدار روى خوش و موى دلكشم * مدهوش چشم مست و مى صاف بىغشم
در عاشقى گزير نباشد ز سوز و ساز * استاده‌ام چو شمع ، مترسان ز آتشم
گفتى ز سرّ عهد ازل ، يك سخن بگوى ( 1 ) * آنگه به گويمت كه دو پيمانه دركشم
من آدم بهشتىام امّا درين سفر * حالى اسير عشق جوانان مهوشم
شيراز معدن لب لعل است و كان حسن * من جوهرىّ مفلس از آن رو مشوّشم ( 2 )
از بس كه چشم مست درين شهر ديده‌ام * حقّا كه مى نمىخورم اكنون و سرخوشم
شهريست پركرشمهء ( 3 ) حوران ز شش جهت * چيزيم نيست ( 4 ) ورنه خريدار هر ششم
بخت ار مدد كند كه كشم رخت سوى دوست * گيسوى حور گرد فشاند ز مفرشم
واعظ ( 5 ) ز تاب فكرت بىحاصلم بسوخت * ساقى كجاست ؟ تا زند آبى بر آتشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست * آيينه‌اى ندارم از آن آه مىكشم ( 6 ) .