324
مرا مىبينى و دردم زيادت مىكنى در دم ( 1 ) * ترا مىبينم و ميلم زيادت مىشود هر دم
ز سامانم نمىپرسى نمىدانم چه سردارى * به درمانم نمىكوشى نمىدانى مگر دردم
نه راهست اين كه بگذارى مرا بر خاك و بگريزى * گذارى آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاك و آن دم هم * چو بر خاكم روان گردى بگيرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم ، دم مىدمى تا كى ( 2 ) * دمار از من برآوردى نمىگوئى برآوردم
شبى دل را به تاريكى ز زلفت بازمىجستم * رخت مىديدم و جامى هلالى بازمىخوردم
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت * نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم
تو خوش مىباش با حافظ برو گو خصم : جان مى ده * چو گرمى از تو مىبينم چه باك از خصم دم سردم .