23
چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست * سخنشناس نئى جان من خطا اينجاست
سرم به دنيا و عقبى فرونمىآيد * تبارك اللّه ازين فتنهها كه در سرِ ماست
در اندرون من خستهدل ندانم كيست * كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد كجائى اى مطرب * بنال هان كه ازين پرده كار ما به نواست
مرا به كار جهان ، هرگز التفات نبود * رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
نخفتهام ز خيالى كه مىپزد دل من * خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست
چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم * گرم به باده بشوئيد حق به دست شماست
از آن به دير مغانم عزيز مىدارند * كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست
چه راه بود كه در پرده مىزد آن مطرب * كه رفت عمر و دماغم هنوز پُر ز هواست . ( 1 )
نداى عشق تو دوشم ( 2 ) در اندرون دادند * فضاى سينهء حافظ ، هنوز پر ز صداست .