تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢

22

دل و دينم ( 1 ) شد و دلبر به ملامت برخاست * گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست ( 2 )
كه شنيدى كه درين بزم دمى خوش بنشست * كه نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافى زد * پيش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
در چمن باد بهارى ز كنار گل و سرو * به هوادارى آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتى و از خلوتيان ملكوت * به تماشاى تو آشوب قيامت برخاست
پيش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت * سرو سركش كه به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببرى * كاتش از خرمن سالوس كرامت برخاست ( 3 )