234
زهى خجسته زمانى كه يار بازآيد * به كام غمزدگان ، غمگسار بازآيد
به پيش خيلِ ( 1 ) خيالش كشيدم ابلق چشم * بدان اميد كه آن شهسوار بازآيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من * ز سر چه گويم و سر خود چه كار بازآيد ( 2 )
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد * بدان هوس كه بدين رهگذار بازآيد
در انتظار خدنگش همىپرد دل صيد * خيال آنكه به عزم شكار بازآيد ( 3 )
دلى كه با سر زلفين او قرارى داد * گمان مبر كه بدان دل ، قرار بازآيد ( 4 )
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دى * به بوى آنكه دگر نوبهار بازآيد ( 5 )
سرشك من نزند موج بر كنار چو بحر * اگر ميان وىام در كنار بازآيد ( 6 )
ز نقش بند قضا ، هست اميد آن حافظ : * كه همچو سرو به دستم نگار بازآيد ( 7 ) .