تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦

211

دوش مىآمد و رخساره برافروخته بود * تا كجا باز دل غم‌زده‌اى سوخته بود
رسم عاشق‌كشى و شيوهء شهر آشوبى * جامه‌اى بود كه بر قامت او دوخته بود
جان عشّاق ، سپند رُخ خود مىدانست * و آتش چهره بدين كار برافروخته بود
گرچه مىگفت كه زارت بكشم مىديدم : * كه نهانش نظرى با من دل‌سوخته بود
كفر زلفش رَهِ دين مىزد و آن سنگين‌دل * در رهش مشعلى ( 1 ) از چهره برافروخته بود
دل بسى خون به كف آورد ولى ديده بريخت * اللّه اللّه كه تلف كرد و كه اندوخته بود
يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكرد * آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ * يا رب اين قلب‌شناسى ز كه آموخته بود ؟ .