تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦

167

گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد * بسوختيم درين آرزوى خام و نشد
به لابه گفت شبى مير مجلس تو شوم ( 1 ) * شدم به رغبت خويشش كمين غلام و نشد
پيام داد كه خواهم نشست با رندان * بشد به رندى و دردى كشيم نام و نشد
رواست در بر اگر مىطپد كبوتر دل * كه ديد ( 2 ) در ره خود پيچ و تاب دام و نشد
در آن طمع كه به مستى ببوسم آن لب لعل * چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد
به كوى عشق منه بىدليل راه قدم * كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان كه در طلب گنج‌نامهء مقصود * شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد
دريغ و درد كه در جست و جوى گنج حضور * بسى شدم به گدائى برِ كرام و نشد
هزار ( 3 ) حيله برانگيخت حافظ از سر مكر ( 4 ) * در آن هوس كه شَود آن نگار رام و نشد ( 5 ) .
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 406 | شمس الدين حافظ