97
دوش آگهى ز يار سفر كرده داد باد * من نيز دل به باد دهم هر چه باد باد ( 1 )
كارم بدان رسيد كه همراز خود كنم * هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چين طرهء تو دل بىحفاظ من * هرگز نگفت مسكن مألوف ياد باد
امروز قدر پند عزيزان شناختم * يا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به ياد تو هرگه كه در چمن * بند قباى غنچهء گل مىگشاد باد
از دست رفته بود ، وجود ضعيف من * صُبحم به بوى وصل تو جان بازداد باد
حافظ نهاد نيك تو كامت برآورد * جانها فداى مردم نيكونهاد باد .