106
صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم
107
بىتو اى سرو روان با گُل و گلشن چكنم ؟
108
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
109
در خرابات مغان نور خدا مىبينم
110
حاليا مصلحت وقت در آن مىبينم
111
گر از اين منزل غُربت به سوى خانه روم
112
خرّم آن روز كزين منزل ويران بروم
113
آنكه پامال جفا كرد چو خاك را هم
114
فتوى پير مغان دارم و قوليست قديم
115
ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمدهايم
116
خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم
117
خيز تا خرقهء صوفى بخرابات بريم
118
دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم
119
ما برآريم شبى دست و دعائى بكنيم
120
ما نگوئيم به دو ميل به ناحق نكنيم
121
بارها گفتهام و بار دگر مىگويم
122
يا رب آن آهوى مشكين به ختن بازرسان
123
شاه شمشادقدان خسرو شيريندهنان
124
خوشتر از فكر مى و جام چه خواهد بودن ؟
125
مىفكن بر صف رندان نظرى بهتر ازين
126
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
127
ناگهان پرده برانداختهاى ، يعنى چه ؟
128
دوش رفتم به در ميكده خوابآلوده
129
اى كه با سلسلهء زلف دراز آمدهاى
130
در همه دير مغان نيست چو من شيدايى
131
اى كه در كوى خرابات مقامى دارى