[ شرح ] غزل 484
بيت 1 : تو مگر . . . : براى اين كه فتنهاى را كه از برخاستن و نماياندن قامت موزونت برپا كردهاى فرونشانى ، بايد لحظهاى براى تفريح و هوس بر لب آبى بنشينى ، و گرنه هر آسيبى كه به تو برسد ، مقصر خودت هستى .
بنشين يك نفس اى فتنه كه برخاست قيامت * فتنه نادر بنشيند چو تو در حال قيامى
« سعدى »
اى دوست تو را گفتم از خانه ميا بيرون * صد فتنه بپاخيزد آنگه كه تو برخيزى !
بيت 2 : به خدايى . . . : اى بندهى برگزيده خدا ! تو را به خدا سوگند ، ديگرى را بر من كه خدمتگزار ديرينهى تو هستم ، ترجيح مده . بيت 3 : گر . . . : اگر عاشقى لطمهاى به دين و ايمانم وارد نياورد ، از عشقورزى بيمى ندارم .
بيت 4 : ادب و شرم . . . : ادب و حياى تو ، تو را سرآمد خوبان كرد ؛ آفرين بر تو كه بيش از اين را سزاوار هستى . بيت 5 : عجب از . . . : عجيب است از تو اى گل كه با اين همه لطافت ، همنشين خار شدهاى ؟ ! حتما حكمتى در اين كار است !
بيت 6 : رقيب : پردهدار ، نگهبان مسكينى : تسليم شدن . - جز شكيبايى در مقابل جفاى پردهدارت ، چارهى ديگرى ندارم . عاشقان را گريزى جز تسليم و رضا نيست .
بيت 7 : ز گلستان برخاست : گلزار را ترك كرد . - نسيم بامدادى به دليل بوى دلانگيز تو گلزار را ترك كرد و تو را زيباتر و مطبوعتر از گل و نسرين تشخيص داد .
بيت 8 : شيشهبازى : شعبدهبازى منظر بينش : چشم
اگر لحظهاى بر خانهى چشمم قدم نهى و در آن بنشينى ، سيل اشك روانم را كه از چپ و راست چشمانم جارى است ، خواهى ديد . ( چشم به كاسهى شيشهاى و غلتيدن قطرات اشك در چشم به رقص و بازى در كاسهى شيشهاى چشم تشبيه شده است ؛ لذا از اصطلاح « شيشهبازى » به معنى « شعبدهبازى » استفاده كرده است . )
بيت 9 : سخنى . . . : اى آن كه از عنايت بزرگان حقيقتبين برخوردارى ! يك سخن بىغرض از اين ارادتمندت بشنو .
بيت 10 : با مردم بد ننشين : با بدان معاشرت مكن .
بيت 11 : سيل اشك . . . : سيلاب اشك چشمم ، هم صبر و هم دل مرا با خود برده و طاقتم به پايان رسيده است . اى كره چشم ! از من دور شو ؛ بگذار كور شوم و ديگر چيزى را نبينم و نگريم . بيت 12 : نازكى و سركشى : لطافت و گردنكشى شمع چگل : به استعاره ، « شاهد زيبا » است . چگل : نام شهرى در تركستان كه زنان آن به زيبايى شهره بودهاند ، در ضمن صنعت شمعسازى آن شهر نيز معروف بوده است . خواجه جلال الدين : توران شاه ، وزير شاه شجاع .