غزل 355 [ حاليا مصلحت وقت در آن مىبينم ]
1 حاليا مصلحت وقت در آن مىبينم * كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
2 جام مى گيرم و از اهل ريا دور شوم * يعنى از اهل جهان پاكدلى بگزينم
3 جز صراحى و كتابم نَبوَد يار و نديم * تا حريفان دغا را به جهان كم بينم
4 سر به آزادگى از خلق برآرم چون سرو * گر دهد دست كه دامن ز جهان درچينم
5 بس كه در خرقهى آلوده زدم لاف صلاح * شرمسار از رخ ساقى و مى رنگينم
6 سينهى تنگ من و بار غم او هيهات * مرد اين بار گران نيست دل مسكينم
7 من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر * اين متاعم كه همىبينى و كمتر زينم
8 بندهى آصف عهدم دلم از راه مبر * كه اگر دم زنم از چرخ بخواهد كينم
9 بر دلم گَردِ سِتمهاست خدايا مپسند * كه مكدّر شود آينهى مهرآيينم