[ شرح ] غزل 338
بيت 1 : روى خوش و موى دلكش : چهره و گيسوى زيبا و دلانگيز چشم مست و مى بىغش : چشم مست و خمار و شراب خالص
بيت 2 : سر عهد ازل : عهد پنهانى كه پروردگار در اولين روز خلقت از بندگانش داير بر خداوندى خود بر آنان و بندگى و اطاعت عاشقانهى آفريدگان در برابر ذات حق گرفت .
از من خواستى كه از راز عهد و پيمان نسل آدم با خدا با تو سخن بگويم ، موقعى آن را بيان مىكنم كه دو پيمانه شراب بنوشم و از خود بىخود شوم .
بيت 3 : آدم بهشتى : منظور آدم ابو البشر است كه از بهشت رانده شد و به دنياى خاكى آمد . حالى : اكنون مهوش : ماه صورت
من بهشتى را عشق زيبارخان پايبند دنياى خاكى كرده است .
بيت 4 : در عاشقى . . . : اى زاهد ! بدانكه براى عاشق به جز سوختن و ساختن چارهى ديگرى وجود ندارد ، بنابراين از آتش دوزخ نترسانم . چرا كه من خود شمعوار استوار ايستاده و در حال سوختنم .
بيت 5 : لعل : سنگى گرانبها به رنگ ياقوت سرخ جوهرى : گوهرشناس ، جواهرفروش مفلس : گدا ايرا : ازاينرو ، از اين جهت مشوشم : نگرانم .
شيراز مركز دلبران گلگونلب و پرىوش است ، ولى من مانند گوهرشناسى هستم كه به علت تهىدستى توان خريد جواهرات ( لعل لبان و مرواريد دهان ) را ندارد ، دلبران زيباى شيراز به جواهرات تشبيه شدهاند .
بيت 7 : حوران « * » : سيهچشمان بهشت ، حور العين شش جهت : شش طرف ( شش در مصراع اول و شش در مصراع دوم ، جناس مليحاند . ) چيزم نيست : تهى دستم
بيت 8 : بخت ار مدد . . . : اگر شانس يارى كند كه بتوانم به نزد محبوب بروم ، آن وقت حوريان بهشتى با گيسوان مشكين خود زيرانداز ( فرش ) مرا جارو خواهند كرد ! خدمتكار من مىشوند .
بيت 9 : عروس طبع : طبع و قريحه به عروس تشبيه شده است .
عروس قريحهى شاعرانهى حافظ آرزوى خودنمايى دارد ، ولى داماد آيينهرويى كه اين عروس در آن تجلى كند ، نيست و ازاينرو آه و ناله مىكنم . حافظ گوهرى دارد و به دنبال صاحب نظرى مىگردد . ( « آيينه » و « آه » تناسب و از مزدوجهاى شعرى است . ) « مزدوج » ، نام صنعتى است در شعر .
هامش
* « ميرداماد » مدرس فلسفه و حكمت دار العلم اصفهان در زمان صفويه معتقد است كه « اين بيت عرفانى نيست و حافظ آن را در ايام جوانى سروده است » .