غزل 22 [ چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست ]
1 چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست * سخنشناس نئى جان من خطا اينجاست
2 سرم به دنيا و عقبى فرونمىآيد * تبارك اللّه از اين فتنهها كه در سر ماست
3 در اندرون من خستهدل ندانم كيست * كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
4 دلم ز پرده برون شد كجايى اى مطرب * بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست
5 مرا به كار جهان هرگز التفات نبود * رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
6 نخفتهام ز خيالى كه مىپزد دل من * خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست
7 چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم * گرم به باده بشوييد حق به دست شماست
8 از آن به دير مغانم عزيز مىدارند * كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست
9 چه ساز بود كه در پرده مىزد آن مطرب * كه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
10 نداى عشق تو ديشب در اندرون دادند * فضاى سينهى حافظ هنوز پر ز صداست