تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ با شرح كامل ( منزل به منزل با حافظ ) ( فارسى ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧

[ شرح ] غزل 271

بيت 1 : گله : شكايت چندان : بىاندازه ، زياد زو : از او بىسر و سامان : بىخانمان و بىچاره بيت 2 : مكناد : خدا نكند . - مبادا كه كس به اميد وفا ترك دل و دين كند كه من اين كار را كرده‌ام و آن چنان پشيمانم كه پرسيدنى نيست . بيت 3 : به يكى جرعه : به يك جرعه جام مى به سبب نوشيدن يك جرعه شراب كه هيچ آزارى به كسى نمىرساند ، آن قدر از مردم نادان عذاب مىكشم كه حد و حسابى ندارد . بيت 4 : زاهد از ما به سلامت بگذر . . . : اى زاهد ! دست از سر ما بردار و از ما دور شو كه اين باده‌ى گلگون آن قدر دل و دين مىربايد كه حدى بر آن متصور نيست و گفتار تو در ما تأثيرى نمىبخشد . بيت 5 : جان بگدازد : جان را به آتش مىكشد هر كسى عربده‌اى . . . : در اين راه گفت‌وگوهاى جان‌فرسايى شنيده مىشود و هركس با عنوان‌هاى مختلف امر و نهى بىجا مىكند و عربده‌ى بىجا مىكشد . بيت 6 : هوسم بود : آرزو داشتم . شيوه‌اى مىكند : كرشمه و ناز مىكند نرگس فتان : چشمان افسون‌گر آرزو داشتم كه زهد و پارسايى را پيشه كنم و از عشق‌ورزى كناره جويم ، ولى چشمان افسون‌گر و ناز و كرشمه‌هاى آن دلدار زيبا ، چنان دل مىبرد كه پرسيدنى و گفتنى نيست ! بيت 7 : گوى فلك : « فلك » به گوى چوگان‌بازى تشبيه شده است . در خم چوگان : در اينجا « اسير سر پنجه‌ى قدرت فلك » معنى مىدهد . گفتم از فلك ، اوضاع و احوال روزگار را جويا شوم . گفت ، از چوگان روزگار ، رنج‌هايى تحمل مىكنم كه در وصف نمىگنجد .
در گوش دلم گفت فلك پنهانى * حكمى كه قضا بود ز من مىدانى
در گردش خود اگر مراد دست بدى * خود را برهاندمى ز سرگردانى
« حكيم عمر خيام » بيت 8 : گفتمش زلف به خون كه شكستى . . . : به دلدار گفتم ، براى ريختن خون كدام عاشق دل از دست داده‌اى ، به زلف خود پيچ و تاب داده‌اى ؟ گفت ، اين داستان مفصل است ، تو را به قرآن سوگند از اين سؤال صرف نظر كن .
ديوان حافظ با شرح كامل ( منزل به منزل با حافظ ) ( فارسى ) — صفحة 567 | شمس الدين حافظ