غزل 16 [ خَمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت ]
1 خَمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت * به قصد جان من زار ناتوان انداخت
2 نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود * زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
3 به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد * فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
4 شراب خورده و خوى كرده مىروى به چمن * كه آب روى تو آتش در ارغوان انداخت
5 به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم * چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
6 بنفشه طرهى مفتول خود گره مىزد * صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
7 ز شرم آن كه به روى تو نسبتش كردم * سمن به دست صبا خاك در دهان انداخت
8 من از ورع مى و مطرب نديدمى زين پيش * هواى مغبچگانم در اين و آن انداخت
9 كنون به آب مى لعل خرقه مىشويم * نصيبهء ازل از خود نمىتوان انداخت
10 مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود * كه بخشش ازلش در مى مغان انداخت
11 جهان به كام من اكنون شود كه دور زمان * مرا به بندگى خواجهى جهان انداخت