[ شرح ] غزل 210
بيت 1 : دوش : ديشب حلقه : محفل دوستى تا دل شب : تا نيمهى شب سلسلهى مو : گيسوى دلدار به زنجير و سلسله تشبيه شده است .
ديشب ، تا نيمهشب داستان گيسوان مشكين زنجيرگونهى تو ورد محفل ما بود !
بيت 2 : ناوك مژگان : مژگان به تير تشبيه شده است . در خون مىگشت : در خون مىغلطيد .
با اين كه دل من در اثر اصابت تير مژگان تو در خون خود مىغلطيد ، مع الوصف ، باز مشتاق ديدار ابروان كمانىات بود !
بيت 3 : عفا اللّه : مرحبا ، عفو خدا بر او باد صبا : باد صبا ، باد بهارى
آفرين بر باد بهارى كه پيامى از طرف تو براى من آورد و گرنه هيچكس به غير از باد صبا خبرى از اقامتگاه تو نداشت .
بيت 4 : غمزهء جادوى تو : عشوهء چشمان فتنهانگيز تو
هيچكس از شور و غوغاى عشق خبر نداشت ، عشوهء چشمان افسونگر تو عالم را در آشوب انداخت . « * »
بيت 5 : من سرگشته : من سرگردان طرهى هندو : گيسوى سياه
من سرگشته در امنيت و آرامش به سر مىبردم ، ولى چين و شكن گيسوى سياه تو دام را هم شد !
بيت 6 : بگشا بند قبا . . . : شال لباست را باز كن و راحت در كنارم بيارام تا دلم شاد شود و مطمئن شوم كه مدتى نزد من خواهى ماند ، چرا كه گشايش خاطر و رهايى من از غم ، زمانى است كه نزديك تو باشم . « مكن شتاب به رفتن كه مىرود جانم »
بيت 7 : به وفاى تو : تو را سوگند به وفاداريت تربت : آرامگاه ، گور
تو را به وفاداريت سوگند بر آرامگاه حافظ گذرى بكن و بدانكه او آرزوى ديدار تو را به گور برد .
هامش
* مرحوم ملكالشعراى بهار در اين باره چنين سرودهاند :گفتم اسرار ازل چيست بگو ؟ گفت كه گشت * عاشق جلوه خود شاهد بزم آرايىگشت مجذوب خود و دور زد و جلوه نمود * شد از آن جلوه به پا شورى و استيلايىسر به سر هستى از اين عشق و از اين جاذبه خاست * باشد اين قصه ز اسرار ازل افشايى