[ شرح ] غزل 209
بيت 1 : خسته : ناتوان و بيمار تقدير : مقدّر تقصير : كوتاهى
بيت 2 : من ديوانه چو . . . : من بىعقل كه دست از حلقهى گيسوى مشكين تو گسستم ، به جز حلقهى غل و زنجير ، لايق چيزى ديگرى نبودم !
بيت 3 : آينهى حسن : زيبايى و حسن دلدار به آينه تشبيه شده است . آه : به كنايه ، دود دل .
پروردگارا ! آينهى حسن دوست از چه گوهرى ساخته شده كه آه من در آن كمترين اثرى ندارد .
بيت 4 : سر ز حسرت . . . : چون در عبادتگاه حتى يك پير و عارفى كه شناساى تو باشد نيافتم ، ناچار بر خلاف تمايلم با حسرت و دريغ به ميخانه رو آوردم تا آشنايان تو را بيابم ! « * » ( طعنه به زاهدان رياكار )
بيت 5 : نازنين : دلربا ناز : عشوه براى جلب توجه عاشق چمن ناز : گلزار دلبرى خوشتر : زيباتر عالم تصوير : جهان آفرينش ، تصاوير زيبا
تو دلرباتر از تمام گلهاى گلزار آفرينشى و زيباتر از تمام تصاوير بديع عالم .
بيت 6 : تا مگر : تا شايد صبا : باد صبا ، نسيم صبحگاهى نالهى شبگير : صداى آرام وزش نسيم ، نالهى سحرگاهى
تا شايد مانند نسيم سحرى بتوانم با نالهى شبگير به كوى تو گذر كنم ، ديشب جز آه و ناله كار ديگرى از دستم ساخته نبود . ( صداى وزش باد به آه و نالهى شبگير تشبيه شده است . )
بيت 7 : آتش هجران : هجران به آتش تشبيه شده است . فنا : نابودى تدبير : چاره
بيت 8 : آيت : حجت ، دليل ، واضح
آتش جانكاه فراق تو براى حافظ آنچنان واضح و دردناك بود كه نياز بيشتر به تفسير نداشت . ( ميان « آيت » ، « عذاب » ، « حافظ » و « تفسير » آرايهى تناسب وجود دارد . )
هامش
* در زمان ناصر الدين شاه مسكينى نزد « حاج ملا على كنى » رفت و تقاضاى كمك كرد . حاجى گفت ، برو شاهدى بياور كه من او را بشناسم و بر فقر تو گواهى دهد . مرد مسكين گفت ، به خدا راست مىگويم . ظريفى از درباريان كه در مجلس حضور داشت ، خطاب به مسكين گفت ، مگر نمىشنوى كه آقا شاهدى مىخواهند كه او را بشناسند ، تو مرتبا خدا را گواه مىگيرى ! ( نقل از كتاب كريم شيرهاى )