و شيخ ابن شهرآشوب روايت كرده است از علىّ بن الخلال كه او گفت : هيچ امر دشوارى مرا روى نداد كه بعد از آن بروم به نزد قبر حضرت امام موسى عليه السلام و متوسّل به آن حضرت شوم ، مگر آنكه خدا آن را براى من آسان كرد « 1 » .
و جماعتى در بغداد زنى را ديدند كه مىدود ، پرسيدند كه به كجا مىروى ؟
گفت : به سوى قبر موسى بن جعفر عليهما السلام كه دعا كنم براى پسرم كه او را حبس كردهاند .
مرد حنبلى در آنجا حاضر بود ، استهزا كرد و گفت : پسرت در زندان مرد .
آن زن گفت كه : خداوندا از تو سؤال مىكنم به حق آن كسى كه او را در زندان شهيد كردند ، كه قدرت خود را به من بنمايى !
ناگاه پسر آن زن را رها كردند ، و پسر آن حنبلى كه به او استهزا كرده بود به جنايت او گرفتند « 2 » .
و در بعضى از كتب معتبره روايت كردهاند از حسن بن جمهور عمّى كه گفت : در سال دويست و نود و شش - و آن سالى بود كه علىّ بن محمّد بن الفرات وزير مقتدر شده بود - ديدم احمد بن ربيعه كاتب خليفه را ، كه در دستش علّت خوره بهم رسيده بود ، و به مرتبهاى رسيد كه بدبو و سياه شد ، و يزيد طبيب امر كرد كه دست او را ببرند شايد كه زنده بماند ؛ و هركه او را مىديد شك نمىكرد كه او خواهد مرد .
پس در خواب ديد حضرت اميرالمؤمنين - صلوات اللَّه عليه - را و عرض كرد كه يا اميرالمؤمنين از خدا نمىطلبى كه دست مرا به من ببخشد ؟
فرمود كه : من شغلها دارم ، و ليكن برو به سوى موسى بن جعفر كه او از براى تو از خدا مىطلبد .
چون صبح شد ، محمل طلبيد و فرشها در آن محمل انداختند ، و او را غسل دادند و خوشبو كردند و در آن محمل خوابانيدند و جامه بر روى او انداختند ، و او را بردند به نزد قبر امام موسى عليه السلام . پس پناه به آن حضرت برد و استغاثه كرد و دعا كرد ،
هامش
( 1 ) - تاريخ بغداد : 1 / 133 ، مناقب ابن شهرآشوب : 4 / 305 ، بحارالانوار : 102 / 1 ح 1 ، موسوعة زيارات المعصومين عليهم السلام : 4 / 18 ش 1274 . .
( 2 ) - مناقب ابن شهرآشوب : 4 / 305 ، بحارالانوار : 102 / 1 ح 2 ، موسوعة زيارات المعصومين عليهم السلام : 4 / 19 ش 1275 . .