گفتم : باللَّه اى سلمه ، آن چه دوا بود كه به من دادى ؟
گفت : به يك دانه از اين تسبيح كه در دست دارم تو را دوا كردم .
گفتم : اين تسبيح چيست ؟
گفت : خاك قبر امام حسين - صلوات اللَّه عليه - است .
من به او گفتم كه : اى رافضيه ، مرا مداوا به خاك قبر حسين مىكنى ؟ !
پس آن زن خشمناك از پيش من بيرون رفت ؛ و در همان ساعت آزار من عود كرد ، و چندان شدّت بهم رسانيده است كه خوف هلاك بر خود دارم « 1 » .
دوم :
باز شيخ - قدّس اللَّه روحه - به سند معتبر نقل كرده است كه موسى بن عبد العزيز گفت كه : مرا ملاقات كرد يُوحناى طبيب نصرانى و گفت : به حق پيغمبرت و دينت كه بگو كيست آن كسى كه مردم به زيارت او مىروند در ناحيه قصر ابن هبيره ، آيا از اصحاب پيغمبر شما است ؟
گفتم نه ، او امام حسين پسر دختر پيغمبر ما است ؛ به من بگو كه چرا اين سؤال كردى ؟
گفت : در اين باب خبر غريبى دارم :
سابور - خادم رشيد - شبى مرا طلبيد ، چون به نزد او رفتم مرا برداشت و برد به خانهء موسى بن عيسى كه از خويشان خليفه بود ؛ ديدم كه بى هوش بر رختخواب افتاده است ، و در پيش رويش طشتى بود كه جميع احشايش در آن طشت ريخته بود - و هارون الرّشيد او را در آن ايّام از كوفه طلبيده بود - .
سابور پرسيد از خادم مخصوص موسى و گفت : اين چه حال است كه در او مىبينم ؟
گفت : يك ساعت قبل از اين در نهايت صحّت و خوشحالى نشسته بود و با نديمانش صحبت مىداشت ، و شخصى از بنى هاشم حاضر بود گفت : من علّت شديدى داشتم و به هرچه معالجه كردم فايده نداد ، تا آنكه كاتب من گفت كه
هامش
( 1 ) - امالى طوسى : 1 / 327 ، بحارالانوار : 45 / 399 ح 9 ، موسوعة زيارات المعصومين عليهم السلام : 3 / 69 ش 812 . .