تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الزائر — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
أوْجَبْتَهُ عَلى نَفْسِكَ ، أنْ تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَأنْ تَقْضِيَ لِي حاجَتِي ، السّاعَةَ ، السّاعَةَ . يا سامِعَ الدُّعاءِ ، يا سَيِّداه ، يا مَوْلاه ، يا غِياثاه ، أَسْأَلُكَ بِكُلِّ اسْمٍ سَمَّيْتَ بِهِ نَفْسَكَ ، أو اسْتَأْثَرْتَ بِهِ في عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ ، أنْ تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَأنْ تُعَجِّلَ خَلاصَ هذِهِ الْمَرْأَةِ ، يا مُقَلِّبَ الْقُلُوْبِ وَالْأبْصارِ . پس به سجده رفت آن حضرت - و به غير از نفَس كلامى نشنيدم - ؛ پس سر برداشت و فرمود كه : برخيز كه آن زن را رها كردند . چون بيرون آمديم به ما رسيد آن مردى كه از براى خبر آوردن به در خانه سلطان فرستاده بوديم ، و خبر داد كه آن زن را رها كردند ؛ و گفت : بر در خانه سلطان ايستاده بودم ، ناگاه حاجب بيرون آمد و آن زن را طلبيد و از او پرسيد كه : چه سخن از تو صادر شده بود كه تو را آزار كردند ؟ گفت پايم لغزيد ، گفتم خدا لعنت كند ظلم كنندگان تو را اى فاطمه ! و به اين سبب مرا چنين آزار كردند . پس حاجب دويست درهم بدر آورد و گفت : اين را بگير و امير را حلال كن . آن زن قبول نكرد كه آن زر را بگيرد . پس حاجب به نزد امير رفت و برگشت و او را مرخّص كرد كه برو به خانه خود . حضرت پرسيد كه : آن زن قبول نكرد زر را ؟ گفت بلى ، با آنكه محتاج به يك درهم آن بود ! حضرت از جيب خود هفت اشرفى بيرون آورد و گفت : اين را براى آن زن ببر و سلام مرا به او برسان . بشّار گويد كه : ما هردو رفتيم به نزد آن زن ، و سلام حضرت را به او رسانيديم . گفت : باللَّه كه حضرت امام جعفر مرا سلام رسانيده است ؟ گفتم : بلى . پس نعره زد و بيهوش شد ؛ چون به هوش آمد بار ديگر پرسيد . چون خبر داديم باز نعره زد و بيهوش شد - تا سه مرتبه - . پس زر را داديم و گفتيم كه آن حضرت براى تو فرستاده است .