فرمود كه : به حق من كه پيش آى و تناول نما .
چون از آن رطب قدرى خوردم ، فرمود كه : الحال سخن خود را تمام كن .
عرض كردم كه : در عرض راه يساولى از اعوان خلفاى جور را ديدم كه سر يك زنى را مىكوبيد ، و او را به سوى زندان مىكشيد ؛ و او به صداى بلند استغاثه مىكرد و به خدا و رسول سوگند مىداد ، و هيچ كس به فرياد او نمىرسيد ؛ و اين ظلم بر او به اين سبب جارى شده بود كه در عرض راه پايش لغزيده بود ، و گفته بود كه : اى فاطمه خدا لعنت كند بر هر كه ظلم كرده است تو را .
چون حضرت اين سخن شنيد دست از خوردن كشيد ، و چندان گريست كه دستمالش و ريش مباركش و سينهاش به آب ديدهاش تر شد ؛ پس فرمود كهاى بشّار برخيز تا برويم به مسجد سهله ، و خدا را بخوانيم و از او سؤال كنيم كه اين زن را خلاص كند .
و در آن ساعت يكى از شيعيان را به در خانه سلطان فرستاد ، و مبالغه فرمود كه از آنجا حركت مكن تا پيك من به سوى تو بيايد ، و اگر در امر آن زن چيزى حادث شود ، هرجا كه باشيم خبر آن براى ما بياور .
بشّار گفت كه : در خدمت آن حضرت رفتيم به مسجد سهله ، و هر يك دو ركعت نماز كرديم ؛ پس حضرت دست به جانب آسمان برداشت و اين دعا خواند :
أَنْتَ اللَّهُ لا إلهَ إلّاأنْتَ مُبْدِئُ الْخَلْقِ وَمُعِيْدُهُمْ ، وَأنْتَ اللَّهُ لا إلهَ إلّاأنْتَ خالِقُ الْخَلْقِ وَرازِقُهُمْ ، وَأَنْتَ اللَّهُ لا إلهَ إلّاأنْتَ الْقابِضُ الْباسِطُ ، وَأنْتَ اللَّهُ لا إلهَ إلّاأنْتَ مُدَبِّرُ الْأُمُوْرِ ، وَباعِثُ مَنْ في الْقُبُوْرِ ، وَأَنْتَ وارِثُ الْأرْضِ وَمَنْ عَلَيْها ، أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْمَخْزُوْنِ الْمَكْنُوْنِ الْحَيِّ الْقَيُّوْمِ .
وَأَنْتَ اللَّهُ لا إلهَ إلّاأَنْتَ عالِمُ السِّرِّ وَأَخْفى ، أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي إذا دُعِيْتَ بِهِ أجَبْتَ ، وَإذا سُئِلْتَ بِهِ أعْطَيْتَ ، وَأَسْأَلُكَ بِحَقِّ « 1 » مُحَمَّدٍ وَأهْلِ بَيْتِهِ ، وَبِحَقِّهِمُ الَّذِي
هامش
( 1 ) - « بحقّك عَلى » خ ل . .