تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الزائر — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
گفت : از يمن . گفت : اين جنازهء كيست ؟ گفت جنازهء پدر من است ، آورده‌ام كه در اين زمين دفن كنم . حضرت فرمود كه : چرا او را در شهر خود دفن نكرديد ؟ گفت : پدرم چنين وصيت كرد و گفت : مردى در آنجا مدفون خواهد شد كه آمرزيده شوند به شفاعت او مثل عدد ربيعه و مُضَر - كه دو قبيلهء عظيم اند از عرب - . حضرت فرمود كه : آن مرد را مىشناسى ؟ گفت نه . حضرت سه مرتبه فرمودند : واللَّه من آن مردم . پس حضرت برخاست و آن مرد را دفن كرد « 1 » . و مىگويند كه آن قبرى كه در مقبرة الصفا است ، قبر آن مرد است . و به سند معتبر منقول است از حبّه عُرَنى كه گفت : بيرون رفتم با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به پشت كوفه ، چون به صحراى نجف رسيدند ايستادند گويا با جماعتى مخاطبه مىكردند ؛ من نيز در خدمت آن حضرت آنقدر ايستادم كه مانده شدم . پس نشستم آنقدر كه از نشستن ملال بهم رسانيدم ، باز برخاستم و ايستادم تا مانده شدم ، باز نشستم تا دلتنگ شدم . پس برخاستم و رداى خود را جمع كردم و گفتم : يا اميرالمؤمنين مىترسم بر شما كه تعب بكشيد از بسيارى ايستادن ، ساعتى استراحت بفرماييد . پس رداى خود را انداختم كه آن حضرت بر روى آن بنشيند . فرمود كه : اين ايستادن نيست مگر براى سخن گفتن با مؤمن ، يا انس گرفتن با مونِسى . گفتم : يا اميرالمؤمنين ، ارواح مؤمنان چنين است ؟ فرمود كه : بلى ، اگر پرده از پيش ديده تو برخيزد ، هرآينه خواهى ديد ايشان را كه حلقه حلقه نشسته‌اند و با يكديگر سخن مىگويند . گفتم : بدن‌اند يا روح‌اند ؟ فرمود كه : روح‌اند ، و هيچ مؤمنى نمىميرد در بقعه‌اى از بقعه‌هاى زمين مگر
هامش
( 1 ) - ارشاد القلوب : 440 ، بحارالانوار : 100 / 233 ، موسوعة زيارات المعصومين عليهم السلام : 2 / 29 ش 495 . .