گفت : از يمن . گفت : اين جنازهء كيست ؟
گفت جنازهء پدر من است ، آوردهام كه در اين زمين دفن كنم .
حضرت فرمود كه : چرا او را در شهر خود دفن نكرديد ؟
گفت : پدرم چنين وصيت كرد و گفت : مردى در آنجا مدفون خواهد شد كه آمرزيده شوند به شفاعت او مثل عدد ربيعه و مُضَر - كه دو قبيلهء عظيم اند از عرب - .
حضرت فرمود كه : آن مرد را مىشناسى ؟
گفت نه . حضرت سه مرتبه فرمودند : واللَّه من آن مردم .
پس حضرت برخاست و آن مرد را دفن كرد « 1 » .
و مىگويند كه آن قبرى كه در مقبرة الصفا است ، قبر آن مرد است .
و به سند معتبر منقول است از حبّه عُرَنى كه گفت : بيرون رفتم با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به پشت كوفه ، چون به صحراى نجف رسيدند ايستادند گويا با جماعتى مخاطبه مىكردند ؛ من نيز در خدمت آن حضرت آنقدر ايستادم كه مانده شدم . پس نشستم آنقدر كه از نشستن ملال بهم رسانيدم ، باز برخاستم و ايستادم تا مانده شدم ، باز نشستم تا دلتنگ شدم .
پس برخاستم و رداى خود را جمع كردم و گفتم : يا اميرالمؤمنين مىترسم بر شما كه تعب بكشيد از بسيارى ايستادن ، ساعتى استراحت بفرماييد .
پس رداى خود را انداختم كه آن حضرت بر روى آن بنشيند .
فرمود كه : اين ايستادن نيست مگر براى سخن گفتن با مؤمن ، يا انس گرفتن با مونِسى .
گفتم : يا اميرالمؤمنين ، ارواح مؤمنان چنين است ؟
فرمود كه : بلى ، اگر پرده از پيش ديده تو برخيزد ، هرآينه خواهى ديد ايشان را كه حلقه حلقه نشستهاند و با يكديگر سخن مىگويند .
گفتم : بدناند يا روحاند ؟
فرمود كه : روحاند ، و هيچ مؤمنى نمىميرد در بقعهاى از بقعههاى زمين مگر
هامش
( 1 ) - ارشاد القلوب : 440 ، بحارالانوار : 100 / 233 ، موسوعة زيارات المعصومين عليهم السلام : 2 / 29 ش 495 . .